{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پارت پنجم | آخرین ردپا

🖤 پارت پنجم | آخرین ردپا

لانا هنوز به جونگکوک خیره شده بود.

— پدر من... آخرین نفری بوده که خواهرم رو دیده؟

جونگکوک جواب نداد.

— جواب بده!

— آره.

لانا چند قدم عقب رفت.

— پس چرا هیچ‌وقت بهم نگفتن؟

جونگکوک با صدای آرام گفت:

— چون می‌خواستن فراموشت کنی.

— چطور می‌تونستن ازم بخوان خواهر خودمو فراموش کنم وقتی حتی نمی‌دونستم وجود داشته؟

جونگکوک نگاهش کرد.

— چون اگه می‌فهمیدی، ممکن بود نفر بعدی تو باشی.

لانا ساکت شد.

همان لحظه صدای زنگ گوشی‌اش آمد.

همان شماره ناشناس.

این بار فقط یک پیام بود:

«اگه واقعاً می‌خوای خواهرت رو پیدا کنی، فردا ساعت ۱۲ شب به انبار قدیمی خیابون هفتم بیا.»

لانا قلبش تند زد.

جونگکوک گوشی را از دستش گرفت.

— کجا؟

— انبار خیابون هفتم.

چهره‌ی جونگکوک تغییر کرد.

— محاله.

— چرا؟

— اونجا قلمرو دنیله.

لانا با عصبانیت گفت:

— پس بالاخره فهمیدم چرا این‌قدر از اسمش می‌ترسی!

جونگکوک نزدیکش شد.

— من از دنیل نمی‌ترسم.

— پس چرا نمی‌ذاری برم؟

— چون می‌دونم چه بلایی سرت میاد.

لانا با لجبازی گفت:

— من خودم می‌رم.

— نه.

— تو نمی‌تونی منو کنترل کنی!

جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.

بعد خیلی آرام گفت:

— باشه.

لانا با تعجب نگاهش کرد.

— باشه؟

جونگکوک گوشی را روی میز گذاشت.

— فردا شب می‌ریم.

— با هم؟

— تو تنها جایی نمی‌ری.

لانا چیزی نگفت.

برای اولین بار، از اینکه جونگکوک کنارش بود احساس آرامش کرد.

اما آن حس خیلی زود از بین رفت.

---

نیمه‌شب، جونگکوک وارد اتاق کارش شد.

تهیونگ آنجا منتظرش بود.

— رئیس، یه خبر بد دارم.

جونگکوک نگاهش کرد.

— چی؟

تهیونگ یک پوشه روی میز گذاشت.

— اون شماره‌ای که برای لانا پیام فرستاده...

جونگکوک پوشه را باز کرد.

عکس مردی داخلش بود.

چهره‌اش را که دید، برای چند ثانیه حرفی نزد.

تهیونگ آرام گفت:

— فکر کنم بهتره خودت ببینی.

جونگکوک عکس را محکم در دستش گرفت.

مرد داخل عکس...

سال‌ها پیش یکی از نزدیک‌ترین افراد خانواده‌ی لانا بود.

جونگکوک زیر لب گفت:

— پس هنوز زنده‌ای...

تهیونگ پرسید:

— می‌شناسیش؟

جونگکوک جواب نداد.

فقط به عکس خیره شد.

بعد یک جمله گفت:

— فردا شب، هر اتفاقی افتاد... لانا نباید این مرد رو ببینه.

اما پشت در اتاق...

لانا تمام حرف‌ها را شنیده بود.

و حالا یک سؤال توی ذهنش می‌چرخید:

جونگکوک از چه چیزی می‌ترسید؟

ادامه دارد... 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت ششم | انبار متروکهلانا پشت در اتاق ایستاده بود و نفسش...

🖤 پارت هفتم | خواهر گمشدهلانا کاغذ را محکم در دستش گرفته بود...

🖤 پارت چهارم | عکسجونگکوک چند قدم جلو اومد.— گوشی رو بده من....

🖤 پارت سوم | راز ازدواجلانا چند ثانیه به در خیره موند.پیام ه...

🖤 پارت هشتم | او نمی‌خواهد پیدا شودلانا چند ثانیه فقط به جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط