پارت یازدهم
پارت :: یازدهم
( میرسن به فرانسه )
( همه توی قصر به استقبال جنی اومده بودند ، حتی مردم مردم با خوشحالی جیغ و سوت میکشیدند و از زیبایی ملکه شوند به وجد اومده بودند)
+: چه عروس زیبایی گرفته!...
&: قدمش برای من که خیلی خوب بود ، کل محصولاتم فروش رفت ...
#: چه عروس خوش یُمنی...
( همه توی عروسی خوشحال بودند گلبرگ های سرخ رو روی سر جنی و ته میریختن... جز دو نفر....، مادر ناتنی ته و دختر خاله ی ته ، اون تنفر با حرص و طمع یک طرف وایستاده بودن و زیرلب چیز هایی زمزمه میکردند)
مادر ناتنی ته( با حرص): خوش اومدی عروسسسسسس
دختر خاله ی ته : خوش اومدی عروس پسر خاله ی عزیزمممم
جنی : زبونت نگیره عزیزممم (. مثل اون دوتا تهش رو میکشه)
ته : ( میخنده)
جنی ( زیر لب): اینا کین؟ با یک کیلو عسل نمیشه خوردشون ***( فحش میده😂)
ته : مادر ناتنی و دختر خاله ی بنده ( میخنده)
جنی : اوه ، شرمنده نمیدونستم ( آدم با آفتابه آب بخوره اینجوری ضایع نشه😂)
ته : نخیر اتفاقا منم نظرم همینه
فاقا نظر منم درموردشون همینه
جنی : خدارو شکر .... اینجورکه معلومه دهنم سرویسه ...
ته : مادرشوهر بازی؟
جنی : دقیقااا
( هردوشون میخندن)
( کشیش میاد و ازدواج جنی و ته رو رسمی میکنه )
( ته میره توی دفترش تا مهرش رو برای ازدواج رو بیاره ، مادر ناتنی ته از قصد لیوان شربتش رو میریزه روی لباس جنی )
جنی : چرا اینجوری میکنی؟...
( مادر ناتنی ته میزنه توی گوش جنی و ننه من غریبم بازی در میاره)
( ته بر میگرده توی اتاق)
ته : چی شده ؟
مادر ناتنی ته: این دختره ی خیره سر ، بی ادب عروس من نیست این به من بی احترامی کرده ، من مگه از قصد اون شربت رو ریختم؟ ( با جیغ و داد)
ته : با همسر من درست صحبت کن !!
جنی : من ... من.... این ازدواج رو قبول نمیکنم ..، همونجوری که مادرت گفت .. من عروس تو نیستم ... پسر عمو ....
ته : چی ؟ چرا ؟ .. وایسا ... جنی..
( جنی میره توی اتاقش لباس عروس رو توی اتاق رها میکنه و زیر بارون یک تاخت ، به جایی که هیچکس ازش خبر نداشت )
...................................................................
قراره اتفاقات بشدت مهمی بیفته...
😂🫀
این فیک واقعا قشنگیه خودم که خیلی دوستش دارم پایان بشدتتت شیرینی دارد🥹🌚...
( میرسن به فرانسه )
( همه توی قصر به استقبال جنی اومده بودند ، حتی مردم مردم با خوشحالی جیغ و سوت میکشیدند و از زیبایی ملکه شوند به وجد اومده بودند)
+: چه عروس زیبایی گرفته!...
&: قدمش برای من که خیلی خوب بود ، کل محصولاتم فروش رفت ...
#: چه عروس خوش یُمنی...
( همه توی عروسی خوشحال بودند گلبرگ های سرخ رو روی سر جنی و ته میریختن... جز دو نفر....، مادر ناتنی ته و دختر خاله ی ته ، اون تنفر با حرص و طمع یک طرف وایستاده بودن و زیرلب چیز هایی زمزمه میکردند)
مادر ناتنی ته( با حرص): خوش اومدی عروسسسسسس
دختر خاله ی ته : خوش اومدی عروس پسر خاله ی عزیزمممم
جنی : زبونت نگیره عزیزممم (. مثل اون دوتا تهش رو میکشه)
ته : ( میخنده)
جنی ( زیر لب): اینا کین؟ با یک کیلو عسل نمیشه خوردشون ***( فحش میده😂)
ته : مادر ناتنی و دختر خاله ی بنده ( میخنده)
جنی : اوه ، شرمنده نمیدونستم ( آدم با آفتابه آب بخوره اینجوری ضایع نشه😂)
ته : نخیر اتفاقا منم نظرم همینه
فاقا نظر منم درموردشون همینه
جنی : خدارو شکر .... اینجورکه معلومه دهنم سرویسه ...
ته : مادرشوهر بازی؟
جنی : دقیقااا
( هردوشون میخندن)
( کشیش میاد و ازدواج جنی و ته رو رسمی میکنه )
( ته میره توی دفترش تا مهرش رو برای ازدواج رو بیاره ، مادر ناتنی ته از قصد لیوان شربتش رو میریزه روی لباس جنی )
جنی : چرا اینجوری میکنی؟...
( مادر ناتنی ته میزنه توی گوش جنی و ننه من غریبم بازی در میاره)
( ته بر میگرده توی اتاق)
ته : چی شده ؟
مادر ناتنی ته: این دختره ی خیره سر ، بی ادب عروس من نیست این به من بی احترامی کرده ، من مگه از قصد اون شربت رو ریختم؟ ( با جیغ و داد)
ته : با همسر من درست صحبت کن !!
جنی : من ... من.... این ازدواج رو قبول نمیکنم ..، همونجوری که مادرت گفت .. من عروس تو نیستم ... پسر عمو ....
ته : چی ؟ چرا ؟ .. وایسا ... جنی..
( جنی میره توی اتاقش لباس عروس رو توی اتاق رها میکنه و زیر بارون یک تاخت ، به جایی که هیچکس ازش خبر نداشت )
...................................................................
قراره اتفاقات بشدت مهمی بیفته...
😂🫀
این فیک واقعا قشنگیه خودم که خیلی دوستش دارم پایان بشدتتت شیرینی دارد🥹🌚...
- ۵۰۲
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط