#سه_و_سه_دقیقه
#سه_و_سه_دقیقه
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁷
ویو لیلی ___
---
تاکسی ایستاد.
پول رو حساب کردم و پیاده شدم.
هوا سرد بود. باد میوزید و برگهای خشک روی زمین میرقصیدند. نگاهم رو چرخوندم دور و برم—هیچی. فقط یه ساختمان نیمهکاره، با پنجرههای خالی که مثل چشمهای مرده به شب خیره شده بودن.
لیلی: «ممکنه همینجا باشه اون لعنتی...»
قدم برداشتم سمت ساختمان.
داخلش تاریک و سرد بود. بوی گرد و خاک و سیمان میاومد. چند طبقه رو گشتم تا رسیدم به پلههایی که به طبقه آخر میرسید. رفتم بالا.
آنجا...
یه زمین خالی بود. سقف نداشت. آسمون شب بالای سرم بود و مه رقیقی روی شهر نشسته بود.
و اونجا—
یه مرد ایستاده بود.
پشتش به من بود. قد بلند. کتوشلوار مشکی. دستهاش توی جیبش. داشت به تاریکی شب زل میزد، انگار چیزی توی اون سیاهی میدید که من نمیدیدم.
کمی اونورترش... سه تا جعبه.
همون پروندهها.
نفس عمیق کشیدم و قدم برداشتم سمتش.
لیلی: «خب... اومدم. حالا همهچی رو بگو. حتی بگو کی هستی.»
خندهای کرد.
آروم... برگشت.
و وقتی چهرهش رو دیدم... دنیا دور سرم چرخید.
لیلی: «...ک... کای...!؟»
کای لبخند زد. اون لبخند همیشگی... ولی اینبار یه چیز دیگه توش بود. چیزی که قبلاً ندیده بودم.
قدم برداشت سمت من.
منم یه قدم عقب رفتم.
کای: «خوش اومدی لیلی عزیزم...»
دستش رو آورد سمت صورتم. گونم رو نوازش کرد—سریع دستش رو پس زدم و عقبتر رفتم.
لیلی: «عزیزم؟! کای تمومش کن! تو چته؟ چرا بهم زنگ زدی؟ چرا پروندهها رو دزدیدی؟ چرا اونقدر برا رئیس کیم مهمن؟ و بعد میگی میخوای بگی J کیه—بعد اومدی به من دست میزنی! داری چه غلطی میکنی کای!»
کای دستی به سرش کشید. نفسی بیرون داد. انگار کوهی از خستگی روش سنگینی میکرد.
کای: «ببین لیلی... J خود کیم تهونگه.»
سکوت.
لیلی: «چ... چی؟ تو چی زر میزنی؟ توهمی شدی کای؟»
کای: «لیلی... تمام قتلهای ۰۳:۰۳ که J انجام داده... خود تهونگ لعنتی انجامشون داده. اون سهتا پرونده براش مهمن چون توشون عکس داره. از تمام قتلهایی که کرده. هر دفعه میبینه داره قربانیهاشو زجر میده... براش لذت داره. اون آدم یه روانیه لیلی... بفهم.»
لیلی: «باورم نمیشه...»
کای: «لیلی من... دوست دارم. عاشقتم.»
لیلی: «کای! تو چی چرت و پرت میگی؟! اول میگی رئیس قاتله، بعد میگی عاشقتم؟»
کای: «من از این متنفرم که اون تهونگ عوضی بخواد به اونوان J بخواد بهت نزدیک بشه—»
یه صدا.
از پشت سرم.
برگشتم.
یه سایه... قد بلند... از تاریکی بیرون اومد.
ادامه دارد ..... (ادامش تو اون پارت )
شرط این پارت و اون پارت باید برسه تا بزارم
شرط :
لایک : ۳۲ تا
کامنت : ۱۰ تا
بازنشر: ۱۰ تا
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁷
ویو لیلی ___
---
تاکسی ایستاد.
پول رو حساب کردم و پیاده شدم.
هوا سرد بود. باد میوزید و برگهای خشک روی زمین میرقصیدند. نگاهم رو چرخوندم دور و برم—هیچی. فقط یه ساختمان نیمهکاره، با پنجرههای خالی که مثل چشمهای مرده به شب خیره شده بودن.
لیلی: «ممکنه همینجا باشه اون لعنتی...»
قدم برداشتم سمت ساختمان.
داخلش تاریک و سرد بود. بوی گرد و خاک و سیمان میاومد. چند طبقه رو گشتم تا رسیدم به پلههایی که به طبقه آخر میرسید. رفتم بالا.
آنجا...
یه زمین خالی بود. سقف نداشت. آسمون شب بالای سرم بود و مه رقیقی روی شهر نشسته بود.
و اونجا—
یه مرد ایستاده بود.
پشتش به من بود. قد بلند. کتوشلوار مشکی. دستهاش توی جیبش. داشت به تاریکی شب زل میزد، انگار چیزی توی اون سیاهی میدید که من نمیدیدم.
کمی اونورترش... سه تا جعبه.
همون پروندهها.
نفس عمیق کشیدم و قدم برداشتم سمتش.
لیلی: «خب... اومدم. حالا همهچی رو بگو. حتی بگو کی هستی.»
خندهای کرد.
آروم... برگشت.
و وقتی چهرهش رو دیدم... دنیا دور سرم چرخید.
لیلی: «...ک... کای...!؟»
کای لبخند زد. اون لبخند همیشگی... ولی اینبار یه چیز دیگه توش بود. چیزی که قبلاً ندیده بودم.
قدم برداشت سمت من.
منم یه قدم عقب رفتم.
کای: «خوش اومدی لیلی عزیزم...»
دستش رو آورد سمت صورتم. گونم رو نوازش کرد—سریع دستش رو پس زدم و عقبتر رفتم.
لیلی: «عزیزم؟! کای تمومش کن! تو چته؟ چرا بهم زنگ زدی؟ چرا پروندهها رو دزدیدی؟ چرا اونقدر برا رئیس کیم مهمن؟ و بعد میگی میخوای بگی J کیه—بعد اومدی به من دست میزنی! داری چه غلطی میکنی کای!»
کای دستی به سرش کشید. نفسی بیرون داد. انگار کوهی از خستگی روش سنگینی میکرد.
کای: «ببین لیلی... J خود کیم تهونگه.»
سکوت.
لیلی: «چ... چی؟ تو چی زر میزنی؟ توهمی شدی کای؟»
کای: «لیلی... تمام قتلهای ۰۳:۰۳ که J انجام داده... خود تهونگ لعنتی انجامشون داده. اون سهتا پرونده براش مهمن چون توشون عکس داره. از تمام قتلهایی که کرده. هر دفعه میبینه داره قربانیهاشو زجر میده... براش لذت داره. اون آدم یه روانیه لیلی... بفهم.»
لیلی: «باورم نمیشه...»
کای: «لیلی من... دوست دارم. عاشقتم.»
لیلی: «کای! تو چی چرت و پرت میگی؟! اول میگی رئیس قاتله، بعد میگی عاشقتم؟»
کای: «من از این متنفرم که اون تهونگ عوضی بخواد به اونوان J بخواد بهت نزدیک بشه—»
یه صدا.
از پشت سرم.
برگشتم.
یه سایه... قد بلند... از تاریکی بیرون اومد.
ادامه دارد ..... (ادامش تو اون پارت )
شرط این پارت و اون پارت باید برسه تا بزارم
شرط :
لایک : ۳۲ تا
کامنت : ۱۰ تا
بازنشر: ۱۰ تا
- ۶۰۸
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط