{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نفس هایش به شماره افتاده بود

نفس هایش به شماره افتاده بود
سعی داشت دست های غرق در خونش را حرکت دهد اما نمیتوانست
صدای ماشین ها هنوز همچون ملودی ای که باب میلش نباشد در گوشش پخش میشد و همه چیز برایش مبهم بود
چشم هایش رفته رفته سنگین تر میشد
و این پایان او بود .
کامتو نبینم .
دیدگاه ها (۵۹)

‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌...

برا بکه. نبینم کامتو.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط