حتی سردی اتاق و هیاهویِ بیرون نمیتوانست ریشهی دستانی که به یکدیگر گره خورده بود را جدا کند ، کلاویه ها فشرده میشد و چشمهاش به سمت آن دستها میرفت، گوشهایش چیزی جز صدای مبهمی که نواخته میشد نمیشنید و دلش به سمتِ چیزی جز توجه کردن به آن فرد نمیرفت . چطور میتوانست در آخرین بنبستی که رو به رویش قرار داشت بنشیند و تمام در هارا به رویش ببندد ؟ شاید آن دستها رویا بودن ، شاید آوا ها رویا بود .