منبگذرم𝐤𝐚𝐫ᴍ𝐚نمیگذره..🚷💔😮💨
منبگذرم𝐤𝐚𝐫ᴍ𝐚نمیگذره..🚷💔😮💨
نمیدونم باید کپشن رو چی بنویسم ولی میخام یه قسمت کوتاهی از حالم رو بگم!
دوسال از زندگی و جوونی خودمو صرف ادمی کردم که تو چند ماه قشنگ هرروز تر میزد تو همه چی و اخر سر بدترین اتفاق ممکن افتاد من احساسات و قلبمو بهش دادم ولی اون با کاراش تو چند ماه روز به روز داغون ترم میکرد، یک سال با یه ادمی رفیق بودم که چند ماهه انگار اصلا دوسم نداره و خیلی از من بدش میاد خیلی دوس داره حالم بدتر بشه با اینکه میدونه چه حالی دارم، خلاصه که من قلب و احساس و روح روانم رو دست کسایی دادم که بهشون میگفتم عشق و رفیق ولی اونا کلا عوض شدن از رفیق اصلا توقع نداشتم که اینطوری شه ببین شاید خودت نفهمی ولی چند ماهه بدجور داری عذابم میدی من که میدونم و اینکه من هیچوقت نمیخام که با تو بهم بزنم این تویی که دوس داری و هربار میخای بندازی گردن من نه من هرگز اینو نمیخام هعی بیخیال، الان یه طوری عذاب کشیدم ضربه خوردم که به ولای علی امام حسین از یزید نخورده واسه اینکه درد روحی رو فراموش کنم کمتر اسیب ببینم ساعت 7صبح تا اخر شب میرم سرکار اونم یکی از سخت ترین شغل ها که قطعا انقد کار برام خوب نیست من به جای سه نفر همزمان کار میکنم که با درد جسمی درد روحمو فراموش کنم یه جوری خودمو اذیت میکنم با کار کردن که نتونم فکر و خیال کنم فقط اون درد جسم رو حس کنم ساعت هفت صبح رفتم سرکار ساعت یازده و بیست دیقه رسیدم خونه قشنگ مسه جنازه ها شدم انقد درد دارم که دارم میمیرم و این روزا قشنگترین ارزوم شده مرگ و....... حرفی نزنم بهتره ولی باهام کاری کردن عزیز ترین ادم های زندگیم هرکدوم با کارای مختلف انقد سعی کردن اسیب ببینم و حالم بد شه با اینکه میدونستن داغونم ولی بدترم کردن که اون دختر قوی و خوش خنده ارزوش شده مرگ همین هعی بیخیال میگذره اینم تجربه میشه عشق که کات شد رفیق هم که قشنگ دلش کات میخاد،شبتون بخیر امیدوارم مسه من نباشه کسی همین 😄💔🖤🫶
الان نصف کاسبای شهرم منو میشناسن واسه کاری که میکنم روزی با هزاران نفر باید بحث کنم حرف بزنم! 🙂
نمیدونم باید کپشن رو چی بنویسم ولی میخام یه قسمت کوتاهی از حالم رو بگم!
دوسال از زندگی و جوونی خودمو صرف ادمی کردم که تو چند ماه قشنگ هرروز تر میزد تو همه چی و اخر سر بدترین اتفاق ممکن افتاد من احساسات و قلبمو بهش دادم ولی اون با کاراش تو چند ماه روز به روز داغون ترم میکرد، یک سال با یه ادمی رفیق بودم که چند ماهه انگار اصلا دوسم نداره و خیلی از من بدش میاد خیلی دوس داره حالم بدتر بشه با اینکه میدونه چه حالی دارم، خلاصه که من قلب و احساس و روح روانم رو دست کسایی دادم که بهشون میگفتم عشق و رفیق ولی اونا کلا عوض شدن از رفیق اصلا توقع نداشتم که اینطوری شه ببین شاید خودت نفهمی ولی چند ماهه بدجور داری عذابم میدی من که میدونم و اینکه من هیچوقت نمیخام که با تو بهم بزنم این تویی که دوس داری و هربار میخای بندازی گردن من نه من هرگز اینو نمیخام هعی بیخیال، الان یه طوری عذاب کشیدم ضربه خوردم که به ولای علی امام حسین از یزید نخورده واسه اینکه درد روحی رو فراموش کنم کمتر اسیب ببینم ساعت 7صبح تا اخر شب میرم سرکار اونم یکی از سخت ترین شغل ها که قطعا انقد کار برام خوب نیست من به جای سه نفر همزمان کار میکنم که با درد جسمی درد روحمو فراموش کنم یه جوری خودمو اذیت میکنم با کار کردن که نتونم فکر و خیال کنم فقط اون درد جسم رو حس کنم ساعت هفت صبح رفتم سرکار ساعت یازده و بیست دیقه رسیدم خونه قشنگ مسه جنازه ها شدم انقد درد دارم که دارم میمیرم و این روزا قشنگترین ارزوم شده مرگ و....... حرفی نزنم بهتره ولی باهام کاری کردن عزیز ترین ادم های زندگیم هرکدوم با کارای مختلف انقد سعی کردن اسیب ببینم و حالم بد شه با اینکه میدونستن داغونم ولی بدترم کردن که اون دختر قوی و خوش خنده ارزوش شده مرگ همین هعی بیخیال میگذره اینم تجربه میشه عشق که کات شد رفیق هم که قشنگ دلش کات میخاد،شبتون بخیر امیدوارم مسه من نباشه کسی همین 😄💔🖤🫶
الان نصف کاسبای شهرم منو میشناسن واسه کاری که میکنم روزی با هزاران نفر باید بحث کنم حرف بزنم! 🙂
- ۲۵۸
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط