{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۸: وقتی “شریک بودن” به مذاقش خوش نیامد

پارت ۳۸: وقتی “شریک بودن” به مذاقش خوش نیامد
فردایِ اون روز، با اعتمادبه‌نفس کامل رفتم سراغِ پرونده‌های مالی. حالا که رسماً “شریک” بودم، دلم می‌خواست مفیدتر باشم. یه سری از هزینه‌هایِ جانبی عمارت رو بررسی کردم و دیدم خیلی از اون‌ها اصلاً ضروری نیستن؛ مثلاً خریدِ وسایلِ دکوراسیونِ گرون‌قیمت یا هزینه‌هایِ غیرضروریِ دفترِ مرکزی. با خودم گفتم: “تهیونگ، تو حالا شریکِ اینجایی، باید سود رو بالا ببری.”

نشستم و با دقتِ تمام، یه سری از هزینه‌ها رو حذف کردم و یه پیشنهادِ اصلاحی برایِ بودجه‌بندیِ ماهِ آینده نوشتم. حس می‌کردم خیلی باهوشم. عصر که جونگ‌کوک اومد، با لبخندِ پیروزمندانه پوشه رو گذاشتم رویِ میزش.

«جونگ‌کوک، لیستِ هزینه‌ها رو اصلاح کردم. یه سری جاها پولِ اضافی خرج میشه که با یه مدیریتِ ساده می‌تونیم ۲۰ درصد سود رو بیشتر کنیم. نگاه کن!»

جونگ‌کوک که داشت کتش رو درمی‌آورد، با همون لحنِ آرومش پرونده رو باز کرد. نگاهش رو صفحات چرخید. اولش چهره‌اش خنثی بود، ولی هر چی بیشتر می‌خوند، فکِ صورتش سفت‌تر می‌شد. یهو پرونده رو محکم کوبید روی میز. صدایِ بلندش تویِ اتاقِ ساکت پیچید. من از جا پریدم.

«کی بهت اجازه داد تویِ سیستمِ مالیِ من دست ببری؟»خشکم زد. «چی؟ من… من فقط خواستم کمک کنم. گفتم هزینه‌هایِ اضافه رو حذف کنم که…»

جونگ‌کوک بلند شد. اون ابهتِ همیشگی‌اش برگشته بود، نه به عنوانِ یه “شوهرِ مهربون”، بلکه به عنوانِ رئیسِ مافیا. اومد سمتِ من. من عقب‌عقب رفتم تا خوردم به دیوار. اون دستاش رو گذاشت دو طرفِ سرم و راهِ فرارم رو بست.

«تهیونگ، یادت رفته من کی‌ام؟ من مدیریتِ این امپراتوری رو دستِ تو ندادم که بیای برام “صرفه‌جویی” کنی. من پول رو خرج می‌کنم چون دلم می‌خواد. من اون دکوراسیون رو خریدم چون چشمام از دیدنِ اون وسایل لذت می‌بره. فهمیدی؟»

صدام لرزید: «ولی… ولی این غیراصولیه… من فقط می‌خواستم…»

جونگ‌کوک حرفم رو قطع کرد. لحنش خیلی سرد و تیز شده بود. «تو “شریک” شدی که کنارِ من باشی، نه اینکه بیای برام نقشِ حسابدار و مدیرِ مالی رو بازی کنی. تو هنوز نمی‌فهمی… تو فقط به خاطرِ عشقِ منی که اینجایی، نه به خاطرِ مهارت‌هات تویِ حساب‌وکتاب. دفعه‌یِ بعدی که تویِ کارهایِ من دخالت کنی، نه به عنوانِ یه شریک، بلکه به عنوانِ یه… “درس” باهات برخورد می‌کنم. فهمیدی چی گفتم؟»نگاهش اون‌قدر سنگین بود که حس کردم نفسم بالا نمیاد. اون نمی‌خواست من واقعاً در کارهاش “شریک” باشم؛ اون فقط می‌خواست من “مالِ” اون باشم. اون قدرت رو با من تقسیم نمی‌کرد؛ اون فقط داشت به یه اسباب‌بازیِ جدید، جایگاهِ “نمادین” می‌داد.

سرم رو انداختم پایین. «فهمیدم.»

جونگ‌کوک چونه‌ام رو گرفت و صورتم رو آورد بالا. دوباره همون نگاهِ مالکانه و ترسناک. «خوبه. دیگه از این غلط‌ها نکن. من تو رو برایِ این چیزها نخواستم.»

سریع از اتاق بیرون رفت و من رو تو اون سکوتِ خفه‌کننده تنها گذاشت. اون‌جین داشت از راهرو رد می‌شد، من رو دید که به دیوار تکیه دادم و دارم میلرزم. با نگرانی پرسید: «داداشی؟ چیزی شده؟»

فقط بغلش کردم. حس کردم دارم کم‌کم می‌فهمم “شریک بودن” با جونگ‌کوک، یعنی تا ابد باید زیرِ سایه‌یِ سلطه‌یِ اون زندگی کنم. اون واقعاً هیچ دشمنی نداشت، ولی من… من داشتم می‌فهمیدم که بزرگ‌ترین دشمنِ من، همین "کنترل‌گریِ مطلق"ِ خودِ جونگ‌کوکه.
[پایان پارت ۳۸]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۷: مهرِ تأیید بر یک زندگیِ مشترکعصر بود و نورِ نارنجیِ...

پارت ۳۶: آرامش در قلبِ طوفانصبح که بیدار شدم، حسِ خیلی خوبی ...

پارت ۳۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط