𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗
ویو جونگکوک
اتاق ساکت بود.
تهیونگ روی صندلی نشسته بود و با انگشتهاش روی میز ضرب گرفته بود.
ـ «جونگکوک...»
ـ «هوم؟»
ـ «فکر میکنی واقعاً ما رو میکشه؟»
جونگکوک به صندلی تکیه داد.
ـ «نه.»
تهیونگ نفس راحتی کشید.
ـ «خوبه.»
جونگکوک ادامه داد:
ـ «حداقل هنوز تصمیم نگرفته.»
تهیونگ دوباره خشک شد.
ـ «تو چرا اینجوری حرف میزنی؟!»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «چون حقیقت تلخه.»
همون لحظه در باز شد.
اِریا وارد اتاق شد و پشت سرش یکی از افرادش در رو بست.
اِریا بدون مقدمه گفت:
ـ «گوشی رو از کجا آوردین؟»
جونگکوک مستقیم نگاهش کرد.
ـ «از خیابون.»
ـ «از کی؟»
ـ «یه مرد.»
اِریا اخم کرد.
ـ «اسمش؟»
ـ «نمیدونم.»
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ «جونگکوک، تو داری کمک میکنی ما زنده بمونیم یا نه؟»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «دارم تلاش میکنم.»
اِریا چند لحظه بهش نگاه کرد.
ـ «پس این بار من سؤال میپرسم و تو فقط جواب میدی.»
جونگکوک ابروش رو بالا انداخت.
ـ «باشه.»
اِریا اولین سؤالش رو پرسید:
ـ «قبل از این گوشی، چند بار از بانکهای سئول دزدی کردین؟»
تهیونگ سریع گفت:
ـ «چهار بار.»
جونگکوک سرش رو به سمتش چرخوند.
ـ «قرار نبود چیزی بگی.»
تهیونگ شونه بالا انداخت.
ـ «استرس دارم.»
اِریا برای چند ثانیه ساکت موند.
بعد یه پوزخند خیلی کمرنگ زد.
ـ «چهار بار؟»
جونگکوک با آرامش گفت:
ـ «پنج بار.»
تهیونگ با تعجب برگشت سمتش.
ـ «پنج؟!»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «یکی رو یادت رفته.»
ـ «آخه اون حساب نیست!»
اِریا برای اولین بار واقعاً خندید؛ خیلی کوتاه.
بعد دوباره جدی شد.
ـ «پس دزدهای حرفهای هستین.»
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ «بالاخره یکی فهمید.»
اِریا پرونده رو بست.
ـ «خوبه.»
جونگکوک پرسید:
ـ «خوبه؟»
اِریا بلند شد.
ـ «چون شاید بتونم از مهارتتون استفاده کنم.»
و بدون اینکه توضیح بیشتری بده، از اتاق خارج شد.
تهیونگ به در خیره موند.
ـ «من حس خوبی ندارم.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «من چرا دارم؟»
ادامه دارد...
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗
ویو جونگکوک
اتاق ساکت بود.
تهیونگ روی صندلی نشسته بود و با انگشتهاش روی میز ضرب گرفته بود.
ـ «جونگکوک...»
ـ «هوم؟»
ـ «فکر میکنی واقعاً ما رو میکشه؟»
جونگکوک به صندلی تکیه داد.
ـ «نه.»
تهیونگ نفس راحتی کشید.
ـ «خوبه.»
جونگکوک ادامه داد:
ـ «حداقل هنوز تصمیم نگرفته.»
تهیونگ دوباره خشک شد.
ـ «تو چرا اینجوری حرف میزنی؟!»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «چون حقیقت تلخه.»
همون لحظه در باز شد.
اِریا وارد اتاق شد و پشت سرش یکی از افرادش در رو بست.
اِریا بدون مقدمه گفت:
ـ «گوشی رو از کجا آوردین؟»
جونگکوک مستقیم نگاهش کرد.
ـ «از خیابون.»
ـ «از کی؟»
ـ «یه مرد.»
اِریا اخم کرد.
ـ «اسمش؟»
ـ «نمیدونم.»
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ «جونگکوک، تو داری کمک میکنی ما زنده بمونیم یا نه؟»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «دارم تلاش میکنم.»
اِریا چند لحظه بهش نگاه کرد.
ـ «پس این بار من سؤال میپرسم و تو فقط جواب میدی.»
جونگکوک ابروش رو بالا انداخت.
ـ «باشه.»
اِریا اولین سؤالش رو پرسید:
ـ «قبل از این گوشی، چند بار از بانکهای سئول دزدی کردین؟»
تهیونگ سریع گفت:
ـ «چهار بار.»
جونگکوک سرش رو به سمتش چرخوند.
ـ «قرار نبود چیزی بگی.»
تهیونگ شونه بالا انداخت.
ـ «استرس دارم.»
اِریا برای چند ثانیه ساکت موند.
بعد یه پوزخند خیلی کمرنگ زد.
ـ «چهار بار؟»
جونگکوک با آرامش گفت:
ـ «پنج بار.»
تهیونگ با تعجب برگشت سمتش.
ـ «پنج؟!»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «یکی رو یادت رفته.»
ـ «آخه اون حساب نیست!»
اِریا برای اولین بار واقعاً خندید؛ خیلی کوتاه.
بعد دوباره جدی شد.
ـ «پس دزدهای حرفهای هستین.»
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ «بالاخره یکی فهمید.»
اِریا پرونده رو بست.
ـ «خوبه.»
جونگکوک پرسید:
ـ «خوبه؟»
اِریا بلند شد.
ـ «چون شاید بتونم از مهارتتون استفاده کنم.»
و بدون اینکه توضیح بیشتری بده، از اتاق خارج شد.
تهیونگ به در خیره موند.
ـ «من حس خوبی ندارم.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «من چرا دارم؟»
ادامه دارد...
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
- ۱.۱k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط