{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مسافر

[همه‌چیزدر،درست‌ترین جای‌ممکن‌بود!
همه‌میخندیدندوبه‌ظاهرازهمه‌چیزراضی بودندتنهامتناقض‌بین‌آنهامن‌بودم!
همان‌من‌که‌خودش‌رادرخودمچاله‌کرده‌بود ودرگوشه‌ای‌ازاین‌جمعیتِ‌به‌ظاهـر‌خوشحال‌کز‌کرده‌بود
حال‌شادیِ‌آنهاواقعی‌تراست‌یاغمِ‌لامروتِ‌من؟
چراخنده‌هاۍظاهری‌آنهامنِ‌دلتنگ‌راراضی نمیکرد؟ هیچوقت‌نفهمیدم‌چرادرست‌زمانی‌که‌همه‌چیز خوب‌پیش‌میروددلتنگی‌بار،وبندیلش‌را‌جمع میکندوبه‌دلت‌نقل‌مکان میکند.͜.]
..............

[اون‌لحظه‌ای‌کـِه چشمم‌به‌چشمش‌گِره‌خورد! اونقدربرام‌آشنااومدکـِه‌هِی‌توی‌مغزم‌دنبالِ‌
یه‌ردی‌ازش‌بودم
نمیدونم‌چشمِ‌اون‌خیلی‌گیرابود
یاماخیلی‌ندید،بدیدبودیم‌ میخکوبش شدیم
میخکوبِ‌کسی‌که‌حتـی‌اسمشم‌نمیدونستم!
کسی، که‌در‌کسری‌ازثانیه‌آشناترین‌غریبه‌ای‌شدکِـه
تاحالادیده‌بودم‌
میدونی، بزرگوارمن‌فهمیدم‌میشه‌بدون‌ِاینکه داشته‌باشیش،ازدستش‌بدی‌!
واین‌مبهم‌ترین‌نوعِ‌ازدست‌دادنـه.͜.]
دیدگاه ها (۱)

یکی را دوست می‌دارم ولی افسوس او هرگز نمی‌داند

تنهایی آدمو از پا در میاره

قافله سالار داره میاد خداکنه برگرده 😔

Mokhatabekhas0027

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط