{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو بلولاک/قفل آبی

سناریو بلولاک/قفل آبی
شخصیت ها:ا/ت و رین
موضوع و حقیققتا که نمیدونم چیبگم ولی خودتون بخونید بنظرم خوشتون میاد💞✨️
(درخواستی یکی از کیوتامه امیدوارم راضی باشه🤗🎀)

---

صبح...

از وقتی بیدار شده، لپ‌تاپ جلوشه.

یه عالمه فایل، برنامه‌ی تمرین، آنالیز بازی...

تو با لیوان چای میای کنارش.

ا/ت: «صبح بخیررر.»

رین: «صبح بخیر.»

بدون اینکه سرشو بلند کنه، دوباره مشغول تایپ میشه.

از همون موقع یکم میخوره تو ذوقت اما خب به روی خودت نمیاری
...

یه ساعت بعد.

آروم از پشت نزدیکش میشی و دستاتو دور گردنش حلقه می‌کنی.

ا/ت: «یه استراحت پنج دقیقه‌ای نمیکنی واقعا؟»

رین: «اگه الان وایسم، امشب تموم نمیشه.»

ا/ت: «فقط پنج دقیقه.»

رین یه آه آروم می‌کشه.

رین: «...سه دقیقه.»

می‌خندی و موهاشو به هم می‌ریزی.

رین: «هی... موهامو خراب نکن.»

ا/ت: «خوبه دیگه، خوشتیپ‌تر شدی.»

یه بوسه‌ی کوچیک روی لپش می‌زنی.

رین فقط گوشه‌ی لبش یه ذره تکون می‌خوره.


---

ظهر...

دوباره از پشت بغلش می‌کنی.

این بار سرتو روی شونه‌ش می‌ذاری.

ا/ت: «من حوصلم سر رفت...»

رین: «می‌دونم.»

ا/ت: «پس بیا یکم پیشم خب...»

رین تایپ کردنشو قطع می‌کنه.

دستشو میزاره رو سرت و موهاتو نوازش میکنه.

رین: «قول میدم وقتی تموم شد، کل امشب مال تو باشه.»

ا/ت: «قول؟»

رین: «قول.»

...

تو با ذوق گردنشو می‌بوسی.

رین: «داری تمرکزم رو نابود می‌کنی.»

ا/ت با لبخند شیطون: «خب هدفم همینه دیگه.»

یه نگاه کوتاه بهت می‌کنه...

بعد خیلی آروم میگه:

رین: «شیطون.»


---

غروب...

باز با کلافگی میای کنارش.

این بار حتی لپ‌تاپ رو هم می‌بندی.

ا/ت: «بسه دیگهههه.»

رین سریع دوباره بازش می‌کنه.

رین: «فقط یکم دیگه.»

...

تو چند ثانیه نگاش می‌کنی.

بعد فقط میگی:

ا/ت: «هوم باشه...»

آروم از اتاق میری بیرون.


---

آشپزخونه...

داری سبزی خرد می‌کنی.

زیر لبت آهنگ می‌خونی، ولی معلومه یکم پکری.

چند دقیقه بعد...

یه جفت دست دور کمرت حلقه میشه.

بدون اینکه برگردی، می‌فهمی خودشه.

رین آروم سرشو کنار گردنت میاره.

رین: «قهر کردی؟»

ا/ت: «نه...»

رین: «دروغ میگی.»

لبخند کم‌رنگی می‌زنی.

ا/ت: «فقط دلم می‌خواست امروز بیشتر باهم باشیم.»

چند ثانیه چیزی نمیگه.

فقط بغلتو محکم‌تر می‌کنه.

بعد خیلی آروم کنار گوشت زمزمه می‌کنه:

رین: «ببخشید...»

ا/ت: «برای چی؟»

رین: «از صبح فقط درگیر کار بودم... می‌دونم حوصلت سر رفت.»

یه بوسه‌ی آروم کنار گردنت میزنه.

رین: «نمی‌خواستم حس کنی اولویتم نیستی.»

تو آروم لبخند میزنی و دستتو روی دستاش می‌ذاری.

ا/ت: «می‌دونم ،درک میکنم توهم سرت شلوغ بود خب...»

رین صورتشو یه ذره بیشتر کنار گردنت پنهون می‌کنه.

رین: «ولی از این به بعد... هر چند ساعت یه استراحت می‌کنم و باهام وقت میگذرونم.»

ا/ت: «واقعاً؟»

رین: «آره.»

ا/ت: «قول؟»

رین این بار بدون مکث جواب میده:

رین: «قول.»

بعد خیلی آروم لبخند محوی می‌زنه و میگه:

رین: «...راستی، بذار منم توی پختن غذا بهت کمک کنم. این یکی رو حداقل با هم تموم کنیم.»

تو می‌خندی.

ا/ت: «فقط اگه اجازه بدی هر از گاهی دوباره از پشت بغلت کنم.»

رین با همون حالت خونسرد همیشگیش، گوشه‌ی لبش بالا میره.

رین: «...به اینیکی که نه نگفتم.»

پایان✨️
خب امیدوارم راضی باشید🥸🤲 .
شرط پارت بعدی :۳۰ تا لایک . ۲۰ تا کامنت . ۸ تا بازنشر .
تا بعد خودافظظظظظ🎀✨️
دیدگاه ها (۱۶)

سناریو بلولاک/قفل آبی

سناریو بلولاک/قفل آبی

سناریو از سایه تا نور پارت اخر

سناریو بلولاک/قفل آبی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط