US,because of them...
US,because of them...
Part¹
(جیمین+ یونا-)
[ویو یونا]
چشمام رو با تابش نور خورشید چشمام رو باز کردم
صدای غذا خوردن و حرف زدن،از طبقه ی پایین میومد
روی تخت نشستم و به خودم،از توی آیینه ی روبهرو نگاه کردم
شبیه فلکزده های جنگزده شده بودم..موهام به هم ریخته بود..لباسم کج بود
سریع بلند شدم..به صورتم ابی زدم..مسواک زدم..موهام رو گوجهای بستم..لباسم رو مرتب کردم..یکم تینت زدم و رفتم توی اشپزخونه،پیش بقیه
با صدای بلندی گفتم:
-صبح بخیر
یونگی لبخند زد:
یونگی:صبح بخیر خواهری..سحرخیز شدی!
-مگه ساعت چنده؟
مامان روی سرم رو بوسید:
خانم مین:۸صبح
چشمام گرد شد..چقدر زود بیدار شدم!
یونگی سرفهای کرد:
یونگی:امروز میای شرکت؟
-اره..یه ایده ی جدید به ذهنم رسیده!
بابا مشکوک نگاهم کرد:
اقای مین:چی؟
-خب..راستش یکم عجیبه..خودتون متوجه میشید
یونگی:مگه تو هم فکر میکنی؟اصن مغز داری که فکر کنی؟
زدم توی کلش:
-گمشوووو
پشت میز صبحونه نشستم..
یکم صبحونه خوردم و دوباره رفتم توی اتاقم
لباس مناسبی پوشیدم..موهام رو باز گذاشتم
کمی ریمل زدم و کیفم رو برداشتم
یونگی جلوی در منتظرم بود
-بریم
یونگی:چه عجب عروس خانوم تشریف اوردن
-به خدا امروز میزنمت
خندهای کرد و سوار ماشین شدیم..
توی راه کلی باهم دعوا کردیم و اخرش هم من بردم..با اینکه حق با اون بود ولی خب!
رسیدیم به شرکت..
در رو باز کردم و وارد شدم..با ورودم،بعضیا سر خم کردن،و بعضیا شروع کردن به پچپچ:
:دختر رئیس پارکه!
:خیلی خوشگله
:مطمئنم با پول پدرش به جایی رسیده
تا خواستم جواب بدم،یونگی اومد جلو:
یونگی:اگر حرف های مسخرهاتون تموم شد،بزارید بهتون یه چیزی بگم..یونا با تلاش خودش،ارزش خودشو بالا آورده..شماهم با این کاراتون،ارزش خودتون رو پایین میارید..پس برید و انقدر غیبت مردم رو نکنید
عذرخواهی کردن و از اونجا دور شدن
اول صبحی داره بد شروع میشه..خدا به خیر کنه
راهمو کشیدم و رفتم..
ولی به یه ادم گنده خوردم..قهوهاش ریخت روی زمین
با خونسردی گفت:
+حواستون رو جمع کنید لطفا
-تو اومدی جلوی من
+پس متاسفم
و رفت..
ایششش..مرتیکه ی گاو
رفتم توی اتاقم..برگه های طراحی دیروز،هنوز روی میزم بود
ولی یه پوشه،وسط میز قرار داشت..که ندیده بودمش!
بازش کردم..و اولین کلمهاش رو خوندم:همکار جدید
بی حوصله تمام جملات رو خوندم،تا رسیدم به اسم همکارم:"پارک ارا"
باورم نمیشه..
سریع بهش زنگ زدم..چند دقیقه بعد،برداشت:
ارا:یوناااااا
-قراره پیش هم کار کنیمممم
ارا:ارههههه
کلی ذوق کردیم و باهم حرف زدیم..اخرش هم قرار شد ساعت ۱۰ بیاد
روی میزم رو تمیز کردم و روی صندلیم نشستم
در اتاقم زده شد..سرد جواب دادم:
-بیاید داخل
منشیم،خانوم کیم اومد:
خانم کیم:سلام خانوم..برای یه جلسه ی فوری مزاحمتون شدم
-اومدم
بدون اینکه نگاهش کنم،کیفم رو برداشتم و جلو تر حرکت کردم
رفتم به اتاق جلسه..در زدم و وارد شدم
آقای پارک و بابا،یونگی و ارا،و همون پسر گنده هم اونجا بودن
نشستم روی یکی از صندلی ها..چهره ی سردم رو حفظ کردم
اقای مین:امروز،ارا،دختر اقای پارک هم به جمع ما پیوستن
نگاهی بهش کردم و لبخند محوی زدم..ولی اون فهمید
ارا:خیلی ممنونم
اقای پارک:دخترم،امیدوارم کارت رو به درستی انجام بدی..دختر اقای مین هم کمکت میکنه
سرم رو تکون دادم..
بعد از کمی صحبت،از اتاق جلسه خارج شدیم
همون لحظه،محکم ارا رو بغل کردم
-دلم برات تنگ شده بود خره
ارا:منم همینطور
یونگی و اون پسره اومدن بیرون
با تعجب بهشون نگاه میکردم
یونگی:ایشون هم دوست منه..و داداش ارا
دستش رو با خونسردی جلو اورد
+پارک جیمین
بهش دست دادم
-مین یونا
*ادامه دارد...
Part¹
(جیمین+ یونا-)
[ویو یونا]
چشمام رو با تابش نور خورشید چشمام رو باز کردم
صدای غذا خوردن و حرف زدن،از طبقه ی پایین میومد
روی تخت نشستم و به خودم،از توی آیینه ی روبهرو نگاه کردم
شبیه فلکزده های جنگزده شده بودم..موهام به هم ریخته بود..لباسم کج بود
سریع بلند شدم..به صورتم ابی زدم..مسواک زدم..موهام رو گوجهای بستم..لباسم رو مرتب کردم..یکم تینت زدم و رفتم توی اشپزخونه،پیش بقیه
با صدای بلندی گفتم:
-صبح بخیر
یونگی لبخند زد:
یونگی:صبح بخیر خواهری..سحرخیز شدی!
-مگه ساعت چنده؟
مامان روی سرم رو بوسید:
خانم مین:۸صبح
چشمام گرد شد..چقدر زود بیدار شدم!
یونگی سرفهای کرد:
یونگی:امروز میای شرکت؟
-اره..یه ایده ی جدید به ذهنم رسیده!
بابا مشکوک نگاهم کرد:
اقای مین:چی؟
-خب..راستش یکم عجیبه..خودتون متوجه میشید
یونگی:مگه تو هم فکر میکنی؟اصن مغز داری که فکر کنی؟
زدم توی کلش:
-گمشوووو
پشت میز صبحونه نشستم..
یکم صبحونه خوردم و دوباره رفتم توی اتاقم
لباس مناسبی پوشیدم..موهام رو باز گذاشتم
کمی ریمل زدم و کیفم رو برداشتم
یونگی جلوی در منتظرم بود
-بریم
یونگی:چه عجب عروس خانوم تشریف اوردن
-به خدا امروز میزنمت
خندهای کرد و سوار ماشین شدیم..
توی راه کلی باهم دعوا کردیم و اخرش هم من بردم..با اینکه حق با اون بود ولی خب!
رسیدیم به شرکت..
در رو باز کردم و وارد شدم..با ورودم،بعضیا سر خم کردن،و بعضیا شروع کردن به پچپچ:
:دختر رئیس پارکه!
:خیلی خوشگله
:مطمئنم با پول پدرش به جایی رسیده
تا خواستم جواب بدم،یونگی اومد جلو:
یونگی:اگر حرف های مسخرهاتون تموم شد،بزارید بهتون یه چیزی بگم..یونا با تلاش خودش،ارزش خودشو بالا آورده..شماهم با این کاراتون،ارزش خودتون رو پایین میارید..پس برید و انقدر غیبت مردم رو نکنید
عذرخواهی کردن و از اونجا دور شدن
اول صبحی داره بد شروع میشه..خدا به خیر کنه
راهمو کشیدم و رفتم..
ولی به یه ادم گنده خوردم..قهوهاش ریخت روی زمین
با خونسردی گفت:
+حواستون رو جمع کنید لطفا
-تو اومدی جلوی من
+پس متاسفم
و رفت..
ایششش..مرتیکه ی گاو
رفتم توی اتاقم..برگه های طراحی دیروز،هنوز روی میزم بود
ولی یه پوشه،وسط میز قرار داشت..که ندیده بودمش!
بازش کردم..و اولین کلمهاش رو خوندم:همکار جدید
بی حوصله تمام جملات رو خوندم،تا رسیدم به اسم همکارم:"پارک ارا"
باورم نمیشه..
سریع بهش زنگ زدم..چند دقیقه بعد،برداشت:
ارا:یوناااااا
-قراره پیش هم کار کنیمممم
ارا:ارههههه
کلی ذوق کردیم و باهم حرف زدیم..اخرش هم قرار شد ساعت ۱۰ بیاد
روی میزم رو تمیز کردم و روی صندلیم نشستم
در اتاقم زده شد..سرد جواب دادم:
-بیاید داخل
منشیم،خانوم کیم اومد:
خانم کیم:سلام خانوم..برای یه جلسه ی فوری مزاحمتون شدم
-اومدم
بدون اینکه نگاهش کنم،کیفم رو برداشتم و جلو تر حرکت کردم
رفتم به اتاق جلسه..در زدم و وارد شدم
آقای پارک و بابا،یونگی و ارا،و همون پسر گنده هم اونجا بودن
نشستم روی یکی از صندلی ها..چهره ی سردم رو حفظ کردم
اقای مین:امروز،ارا،دختر اقای پارک هم به جمع ما پیوستن
نگاهی بهش کردم و لبخند محوی زدم..ولی اون فهمید
ارا:خیلی ممنونم
اقای پارک:دخترم،امیدوارم کارت رو به درستی انجام بدی..دختر اقای مین هم کمکت میکنه
سرم رو تکون دادم..
بعد از کمی صحبت،از اتاق جلسه خارج شدیم
همون لحظه،محکم ارا رو بغل کردم
-دلم برات تنگ شده بود خره
ارا:منم همینطور
یونگی و اون پسره اومدن بیرون
با تعجب بهشون نگاه میکردم
یونگی:ایشون هم دوست منه..و داداش ارا
دستش رو با خونسردی جلو اورد
+پارک جیمین
بهش دست دادم
-مین یونا
*ادامه دارد...
- ۱.۱k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط