غربت آن است که با جمعی و جانانت نیست

"غربت آن است که با جمعی و جانانت نیست"
از تو هم با خبر آن سرو خرامانت نیست

خنده بر لب زده ام یک دل پر خون دارم
چه کنم با غم و تشویش که مهمانت نیست

هر که با خود بزند حرف، نه، دیوانه که نیست
با خودت حرف بزن تا مه تابانت نیست

محرمِ راز کسی نیست در این دور و زمان
سایه ای بر سر این بی سر و سامانت نیست

غربت آن است که باشد همه با او و تو نه
دل جامانده ببین باز نگهبانت نیست
دیدگاه ها (۱)

قسمت جالبی از متن کتاب تسخیر شدگان ''داستايوفسكى'' هر"پرهیزک...

دنیا خیلی گرون فروشه خیلی چیزا رو ازت میگیره تا یه چیزایی رو...

🌺🍃نبخشیدن باعثکوچک شدن افق نگاهتو پرشدن فضای ذهنتاز چیزهایی ...

آدم هایِ بی معرفتی هستیم !زود برایِ هم تکراری می شویم ،زود ا...

دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند؟سایهٔ سوخته‌دل! این طمع خام ...

#عاشقانه_های_من#روز_پدر پیشاپیش مبارک#دکلمه #دکلمه_احساسی#د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط