زندگی ام نابود شد
زندگی ام نابود شد
بخش اول:اتفاقاتی دردناک
دختری تنها در شهری دور و قصری زیبا زندگی میکرد.
او دختر پادشاه بود که یعنی شاهزاده بود او در جنگی سخت به عنوان شوالیه انتخاب شد و همه مخالف بودند چون او دختر بود و فقط باید ازدواج میکرد و اشپزی و دیگران گمان میکردند که او ضعیف است.
او به جنگ رفت و به حرف کسی اهمیت نداد و پیروز شدند اما در هنگام برگشت ۲۰نفر از سرباز های دشمن کمین کرده بودند و به انها حمله کردند و همه ی سرباز ها به جز دو نفر و امیلی را کشتند ولی امیلی توانست انها را از پا در بیاورد.
با دو سرباز در حال برگشت بودند که دیدند سربازی که لباس سرباز های خودشان را پوشیده بود با سنگی که در دست دارد به سمت انها میدود ولی امیلی تابحال ان را در بین سرباز ها ندیده بود که ناگهان فهمید او سرباز دشمن است ولی تا امد شمشیرش را در بیاورد دیگر دیر شده بود و سرباز به سمت او امد و با سنگ بزگ به پا های او زبه زد و شوالیه بر زمین افتاد و از دردی که داشت فریادی بی صدا زد...
خب خب دستم جر خورد بسه دیگه
شرط:
★کامنت۵
★لایک۶
بخش اول:اتفاقاتی دردناک
دختری تنها در شهری دور و قصری زیبا زندگی میکرد.
او دختر پادشاه بود که یعنی شاهزاده بود او در جنگی سخت به عنوان شوالیه انتخاب شد و همه مخالف بودند چون او دختر بود و فقط باید ازدواج میکرد و اشپزی و دیگران گمان میکردند که او ضعیف است.
او به جنگ رفت و به حرف کسی اهمیت نداد و پیروز شدند اما در هنگام برگشت ۲۰نفر از سرباز های دشمن کمین کرده بودند و به انها حمله کردند و همه ی سرباز ها به جز دو نفر و امیلی را کشتند ولی امیلی توانست انها را از پا در بیاورد.
با دو سرباز در حال برگشت بودند که دیدند سربازی که لباس سرباز های خودشان را پوشیده بود با سنگی که در دست دارد به سمت انها میدود ولی امیلی تابحال ان را در بین سرباز ها ندیده بود که ناگهان فهمید او سرباز دشمن است ولی تا امد شمشیرش را در بیاورد دیگر دیر شده بود و سرباز به سمت او امد و با سنگ بزگ به پا های او زبه زد و شوالیه بر زمین افتاد و از دردی که داشت فریادی بی صدا زد...
خب خب دستم جر خورد بسه دیگه
شرط:
★کامنت۵
★لایک۶
- ۲۵۳
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط