آزادی واقعی چیست؟
«آهای شمایی که دم از آزادی میزنی اصلا تعریف آزادی رو میدونی؟ »
#براساس_واقعیت #تجربه_ها
دیشب اتفاق جالبی افتاد،
مادرم اومد از پانسیون دنبالم، خسته کوفته بودم ، مادرم خیلی عجله داشت میگفت زود سوار شو دختره منتظرمه، گفتم مامان دختره کیه؟ گفت صبح با اسنپ بردمش سرکار گفت که اگه میشه لطفا شب هم بیاین دنبالم، (خیلی پیش میومد که خانوما به خاطر راحتی وقتی مامانمو میدیدن که خانوم اسنپ میاد خوشحال میشدند و شمارشو میگرفتن برا مبادا)
رفتم نشستم صندلی جلو،محل کارش زیاد دورتر نبود
رسیدیم و منتظر بودیم دختر خانوم بیاد ، نگاه کردم دیدم که حدودا ۲۰ ساله میشد و لباس پوشیدنش به قول خودمون امروزی بود ، اما آرایشی نداشت خیلی ساده، شالشم کامل روی سرش نبود،
اومد ماشین نشست ،
راجب مسیر بحث افتاد و دختر خانوم برگشت تعریف کرد که یه بار یه راننده اسنپ آقا افتاده بود، اونقدر کوچه پس کوچه برد وحشت کرده بودم آروم آروم گریه میکردم میترسیدم بلایی سرم بیاره ، هی بهش میگفتم آقا چرا از این مسیر میری میگفت نه من میدونم راهو... میگه بعد حدودا ۴۰ دقیقه توی راه بودن من رسیدم خونه کلی گریه کردم و مادرمم نگرانم شده بود، من هم داشتم گوش میدادم و توی ذهنم یه چیزی تکرار میشد ( پس آزادی یعنی چی؟)
گفت یبار هم یه آقایی منو رسوند، پول همراهم نبود گفتم شماره کارت بدین من همینجا از خونه براتون واریز کنم ، میگفت نذاشت برم تا اینکه از خونمون پول بیارن... میگه یجوری بد بهم نگاه میکرد نگاهش حال بهم زن بود به پاهام نگاه میکرد.... دستمم روی در نیمه باز بود که یهو اگه خواست بلایی سرم بیاره بتونم فرار کنم...
وقتی این حرفشو شنیدم خیلی عصبی شدم و دندونامو رو هم فشار دادم، و با حرص گفتم بیغیرتی تا چه حد؟!
دختر خانوم برگشت گفت مگه اینهمه نمیگفتن آزادی؟ ما از دخترامون محافظت میکنیم، این همون آزادیه که ازش حرف میزنن؟
....
ادامه دارد.
#براساس_واقعیت #تجربه_ها
دیشب اتفاق جالبی افتاد،
مادرم اومد از پانسیون دنبالم، خسته کوفته بودم ، مادرم خیلی عجله داشت میگفت زود سوار شو دختره منتظرمه، گفتم مامان دختره کیه؟ گفت صبح با اسنپ بردمش سرکار گفت که اگه میشه لطفا شب هم بیاین دنبالم، (خیلی پیش میومد که خانوما به خاطر راحتی وقتی مامانمو میدیدن که خانوم اسنپ میاد خوشحال میشدند و شمارشو میگرفتن برا مبادا)
رفتم نشستم صندلی جلو،محل کارش زیاد دورتر نبود
رسیدیم و منتظر بودیم دختر خانوم بیاد ، نگاه کردم دیدم که حدودا ۲۰ ساله میشد و لباس پوشیدنش به قول خودمون امروزی بود ، اما آرایشی نداشت خیلی ساده، شالشم کامل روی سرش نبود،
اومد ماشین نشست ،
راجب مسیر بحث افتاد و دختر خانوم برگشت تعریف کرد که یه بار یه راننده اسنپ آقا افتاده بود، اونقدر کوچه پس کوچه برد وحشت کرده بودم آروم آروم گریه میکردم میترسیدم بلایی سرم بیاره ، هی بهش میگفتم آقا چرا از این مسیر میری میگفت نه من میدونم راهو... میگه بعد حدودا ۴۰ دقیقه توی راه بودن من رسیدم خونه کلی گریه کردم و مادرمم نگرانم شده بود، من هم داشتم گوش میدادم و توی ذهنم یه چیزی تکرار میشد ( پس آزادی یعنی چی؟)
گفت یبار هم یه آقایی منو رسوند، پول همراهم نبود گفتم شماره کارت بدین من همینجا از خونه براتون واریز کنم ، میگفت نذاشت برم تا اینکه از خونمون پول بیارن... میگه یجوری بد بهم نگاه میکرد نگاهش حال بهم زن بود به پاهام نگاه میکرد.... دستمم روی در نیمه باز بود که یهو اگه خواست بلایی سرم بیاره بتونم فرار کنم...
وقتی این حرفشو شنیدم خیلی عصبی شدم و دندونامو رو هم فشار دادم، و با حرص گفتم بیغیرتی تا چه حد؟!
دختر خانوم برگشت گفت مگه اینهمه نمیگفتن آزادی؟ ما از دخترامون محافظت میکنیم، این همون آزادیه که ازش حرف میزنن؟
....
ادامه دارد.
- ۱۰.۵k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط