{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Afterglow

پارت چهل و پنجم — باران
نیم ساعت بعد باران گرفت.
شدید.
مین‌گیو چتر را باز کرد.
ا/ت گفت:
ـ من می‌تونم بدوم.
ـ نمی‌تونی.
ـ چرا؟
ـ کفشت.
ا/ت به کفش‌هایش نگاه کرد.
ـ اوه.
مین‌گیو خندید.
ـ دقیقاً.
آن دو زیر یک چتر راه رفتند.
خیابان خلوت بود.
ا/ت سرش را کمی به شانه‌ی او تکیه داد.
مین‌گیو چیزی نگفت.
فقط چتر را کمی بیشتر به سمت او گرفت.
ـ خودت خیس شدی.
ـ مهم نیست.
ـ بعد سرما می‌خوری.
ـ پس فردا می‌ری مسابقه.
ـ پس امشب مراقب خودت باش.
مین‌گیو چند لحظه نگاهش کرد.
ـ باشه.
بعد دستش را گرفت.
آرام.
طبیعی.
ا/ت هم دستش را پس نکشید.


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط