{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی درخواستی

چند پارتی درخواستی
Black Trap (تله سیاه)
Part:9اخر


کرد اروم از گوشه ای تراس رفتم پایین
و شدم بپرم که زانوهام زخم شد ولی زود بلند شدم و دوییدم سمت در تو حیاط و ازش زدم بیرون بادیگاردا پشت سرم بودن کلی اهمیت ندادم سرعتم
بیشتر کردم و با تمام توان دوییدم که دیگه اثری از بادیگاردا نبود رفتم سمت امارت دونگوو جلو در خالی بود و هیچکس نبود رفتم سمت در از اونجایی
که کلید نداشتم یکی از سنجاق سرامو باز کردم بعد کلی تلاش‌در باز شد و رفتم داخل
...........
الان با امروز شد ۴ هفته دونگوو هفته دیگه برمیگرده نمیدونم خوشحال باشم‌ یا ناراحت ولی دوری از شوگا اذیتم میکرد خب دوسش داشتم ولی بعد فرارم اون اصلا
سراغی ارم نگرفت نه زنگی نه پیامی که ببینه کجام پس براش فقط یه عروسک بودم دوکانابه غرق فکر نشسته بودم که در زده شد دونگوو به این زودی برگشت ولی اونکه
کلید داره خودش درام قفل بود رفتم سمت درو اروم بازش کردم که چند تا از بادیگاردای دونگوو بود
ا.ت:آا سلام
×سلام خانم
سرش پایین بود و ناراحت به نظر می‌رسید
ا.ت:چیشده
×رفتیم امارت اقای مین ولی گفتن اونجا نیستین پس اومدیم اینجا که شاید اینجا باشید
ا.ت:خب ..چرا تنهایین پارک کجاست
×متاسفیم خانم ارباب ....
ا.ت:ارباب چی
×ارباب...
ا.ت:بگو دیگه
×ارباب تویه درگیری با یکی از دشمنان نظام که تویه پاریس بوده ..کشته شدن
ا.ت:چی
×متاسفیم خانم و تسلیت میگیم
و رفتن درو بستم و شوکه افتادم زمین چطوری اما اخه
ا.ت:من الان باید چیکار کنم
گربه هام شروع شد که در دوباره زده شد فکر کردم دوباره بادیگاردان و چیزی میخوان درو باز کردن و با دیدن شوگا چشمام چهارتا شد
ا.ت:ت تو ا ای اینجا چ چیکار. داری
شوگا:اومدم تورو ببرم ....احتمالا خبر مرگ برادرم به گوشت رسیده
اروم سرمو به معنی اره تکون دادم
شوگا:به خاطر اون گریه میکنی
ا.ت:هوم
شوگا:مگه نگفتی دوسش نداری
ا.ت:هنوزم ندادم
شوگا:پس این گریه ها برای چیه
ا.ت:برای بخت بدم
شوگا:چه بخت بدی
ا.ت:هه نمیدونی؟ اول یه مافیایه دیوونه دزدیدم و تو خونش زندانی کرد و میخواست به زور منو عاشق خودش کنه بعدشم گیر برادر ناتنی روانیش افتادم و اکسشو کشتم
بعدشم عاشقش شدم که نباید میشدم اما اون ازم استفاده کرد و انداختم دور مثل یه عروسک خيمه شب بازی بازیم داد بعد انجام کارش طوری باهام سرد و عادی رفتار
کرد که .....که از هر عذابی بدتر بود پس مجبور شدم ازش فرار کنم و بعدش خبر مرگ برادر دیوونه اومد درحالی که من هیچ شناختی از این شهر ندارم و نمیتونم برگردم
شهر خودم *گریه و داد
ا.ت:الان فهمیدی؟*گریه
شوگا:تو....تو من. دوست داری؟
ا.ت:اره من ابله دوست .......
با قرار گرفتن لباش رو لبام حرفم قطع شد و از این کار یهویی شوکه شدم بعد چند مین ازم جدا شد و
شوگا:بابت رفتارم معذرت میخوام و ..و منم دوست دارم
ا.ت:اگه دوسم داری‌چرا اونطوری رفتار کردی طوری عادی رفتار کردی که انقار برات مهم نیست چه اتفاقی افتاده
شوگا:اون موقع‌ هنوز نفهمیده بودم چقدر دوست دادم و چقدر برام با ارزشی ....ا.ت لطفا برگرد پیشم
ا.ت:......
شوگا:لطفا
ا.ت:باشه *لبخند
شوگا:ممنون پرنسس کوچولوم*لبخند
و بغلم کرد
خلاصه ا.ت برگشت پیش شوگا و اونا بعد چند ماه ازدواج کردن و بعد ۲ سال بچه اد شدن که دوقلو بودن یه دختر و یه پسر و با شادی و خوشی به زندگیشون ادامه دادن
"آغوش او پناهگاهم بود؛ دنیای او، ویرانی‌ام."
......پایان.........



امیدوارم خوشتون اومده باشه 🙃😊
دیدگاه ها (۰)

چند پارتی درخواستی Black Trap (تله سیاه)Part:8بعد چند مین جل...

چند پارتی درخواستیBlack Trap (تله سیاه)Part:7 با خوردن نور خ...

پارت ۱۱:عمو های من مافیان

عشق مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط