{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ]

[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ]
• • • 𝒘𝒂𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈: 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕𝒔 𝒂𝒉𝒆𝒂𝒅 • • •

«خاطرات فراموش شدنی«

پارت ۳: سایه‌ای که نامش «من» بود

کای بی‌خبر از التهاب درونی‌ام، شروع کرد به تعریف کردن اینکه چطور در مترو سعی کرده برای یک گروه دانش‌آموز که با بیزاری به او نگاه می‌کردند، یک «جوک اگزیستانسیالیستی» تعریف کند. به آن‌ها گفتم: می‌دانید چرا جوجه از خیابان رد شد؟ نه برای اینکه به آن طرف برسد، بلکه چون فهمید این طرف خیابان هیچ تفاوتی با آن طرف ندارد، فقط سطل زباله‌هایش کمی رنگش فرق می‌کند.

او خندید، اما خنده‌اش مثل شیشه‌‌ی خرده‌شیشه در دهان بود. من اما به دفترچه فکر می‌کردم که زیر پیراهنم، پوست سرد شکمم را لمس می‌کرد.

نیمه‌شب که کای رفت، انبار غرق در سکوتی شد که صدای ضربان قلبم را بلندتر از همیشه می‌کرد. جرئت کردم و دوباره دفترچه را درآوردم. ورق زدم.
در صفحات میانی، نقشه‌ای کشیده شده بود. یک نقشه‌ی ساده از خود همین ایستگاه، اما با علامت‌گذاری نقاطی که نه ایستگاه قطار، بلکه نقاط کور بودند؛ جاهایی که دوربین‌های مداربسته پوشش نمی‌دادند.
و یک جمله با جوهر آبی کمرنگ در پایین نقشه: «آکیرا، اگر بیدار شوی، دیگر نمی‌توانی بخوابی.»
قلبم ریخت. اسمم را نوشته بود. این دیگر یک تصادف نبود. بلند شدم و با چراغ‌قوه‌ام به سمت همان نقاط کوری که در نقشه بود حرکت کردم. راهروهای مترو در شب، موجودات زنده‌ای هستند که نفس می‌کشند. دیوارهایش بوی ناامیدی دهه‌های گذشته را می‌دهند.
به نقطه‌ی اول رسیدم: ستون شماره ۱۲

پشت ستون، در شکاف باریک بین بتن و دیوار، یک پاکت کاغذی قهوه‌ای پیدا کردم. دستم را داخل بردم و چیزی سرد را لمس کردم. یک کلید قدیمی آهنی.
سرم گیج می‌رفت. آیا من در حال تجربه‌ی یک «سندروم دازایی» بودم؟ یعنی همه‌ی این‌ها بازی ذهنی خودم بود تا به زندگی تهی‌ام معنا بدهم؟

برگشتم پشت میزم. کلید را روی دفترچه گذاشتم. انگار کلید، صاحب دفترچه را صدا می‌زد. حالا دیگر برایم مهم نبود که «آکیرا» کیست؛ آن کارمند خسته‌ی بایگانی یا آن مرد نیمه‌دیوانه‌ای که پشت این دفترچه پنهان شده بود.
من تشنه‌ی دانستن بودم. حتی اگر حقیقت، پایان همه‌چیز باشد.
با خودم زمزمه کردم: «اگر این بازی است، پس بازی می‌کنم. تا جایی که بازی به پایان برسد.»

به عکس کوچکی که در ته پاکت بود نگاه کردم. عکس قدیمی سیاه و سفیدی از یک کافه‌ کوچک. زیرش نوشته بود: «تنها جایی که خدا هنوز برای نوشیدن قهوه می‌آید.»

فردا، باید آن کافه را پیدا می‌کردم. حتی اگر شهر توکیو همه‌ی کافه‌هایش را بلعیده باشد، من باید آن یکی را پیدا می‌کردم. برای اینکه بفهمم… آیا من هنوز زنده‌ام، یا فقط سایه‌ای هستم که از یک انسان مرده به جا مانده؟


هر پارت رو که گذاشتم توی این پست میزارم
https://wisgoon.com/v/9KESQI9QJF
اضافه میشه

اد استوری؟
به حمایت شما نیاز دارم ممنون میشم حمایت کنید‌.
ساعت ۳:۳۵ صبح پست گذاشتم بعد میگم حمایت کنید. عالیه
کی بیداره الان آخه
وقتشه شب بخیر بگم بهتون برم بخوابم
شبتون به زیبایی لالایی مادرانه (🌀)



𝒯𝒽𝑒 𝓊𝓃𝒾𝓋𝑒𝓇𝓈𝑒 𝒾𝓈 𝒶 𝑔𝒶𝓂𝑒, 𝒶𝓃𝒹 𝐼'𝓂 𝒿𝓊𝓈𝓉 𝒶𝓅𝓅𝓇𝑒𝒸𝒾𝒶𝓉𝒾𝓃𝑔 𝓉𝒽𝑒 𝑔𝓁𝒾𝓉𝒸𝒽𝑒𝓈.
🤪🤯✨
دیدگاه ها (۳)

[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ] • • • 𝒘𝒂𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈: 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕𝒔 𝒂𝒉𝒆...

[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ] • • • 𝒘𝒂𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈: 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕𝒔 𝒂𝒉𝒆...

[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ] • • • 𝒘𝒂𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈: 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕𝒔 𝒂𝒉𝒆...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط