غم میآید و بیصدا در رگِ جان میماند
غم میآید و بیصدا در رگِ جان میماند
مثل زخمی کهنه ، اما جاودان میماند
نه فریاد ، نه اشک ؛ فقط سنگینیِ وقت
روی شانهی روز و شب ، بیامان میماند
میروی ، میخندی ، زندگی میگذرد
چیزی از تو عقبتر ، نگران میماند
فکر کردی که عبور کردی از این همه درد؟
آنچه رد شد تو بودی ؛ غم همان میماند
دل به عادتِ تحمل خودش را سپرد
درد تغییر شکل داد و نهان میماند
آخرش یاد گرفتی نپرسی ؛ چرا؟
چون سؤال میمیرد و غم ، عیان میماند.
مثل زخمی کهنه ، اما جاودان میماند
نه فریاد ، نه اشک ؛ فقط سنگینیِ وقت
روی شانهی روز و شب ، بیامان میماند
میروی ، میخندی ، زندگی میگذرد
چیزی از تو عقبتر ، نگران میماند
فکر کردی که عبور کردی از این همه درد؟
آنچه رد شد تو بودی ؛ غم همان میماند
دل به عادتِ تحمل خودش را سپرد
درد تغییر شکل داد و نهان میماند
آخرش یاد گرفتی نپرسی ؛ چرا؟
چون سؤال میمیرد و غم ، عیان میماند.
- ۱.۶k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط