🖤 قفس سیاه
🖤 قفس سیاه
پارت سیزدهم | گلوله
صدای شلیک توی کافه پیچید.
— نههههه!
لانا با وحشت خواهرش رو گرفت.
اما گلوله به او نخورده بود.
جونگکوک درست در آخرین لحظه خودش رو جلوی هر دو انداخته بود و گلوله به شانهاش برخورد کرده بود.
— جونگکوک!
لانا دستش رو روی شانهی خونآلودش گذاشت.
— خوبی؟!
جونگکوک با درد گفت:
— چیزی نیست... خواهرتم سالمه؟
لانا با تعجب بهش نگاه کرد.
حتی وقتی خودش زخمی شده بود، اولین چیزی که پرسیده بود حال خواهر لانا بود.
خواهرش آرام گفت:
— هنوز هم همونی...
جونگکوک بهش نگاه کرد.
— چی؟
— هنوز هم وقتی میتونی خودتو نجات بدی، اول بقیه رو نجات میدی.
جونگکوک چیزی نگفت.
ناگهان چند نفر وارد کافه شدند.
جونگکوک دست لانا رو گرفت.
— هر دوتون پشت سر من.
یکی از مردها به سمتشان شلیک کرد.
جونگکوک جواب داد.
بعد با صدای بلند گفت:
— از در پشتی برید!
لانا مخالفت کرد.
— تو چی؟
— من میام.
— ولی زخمی شدی!
جونگکوک اخم کرد.
— لانا، برو!
این بار لانا دست خواهرش رو گرفت و هر دو دویدند.
---
چند دقیقه بعد، داخل ماشین...
لانا مدام به در ورودی کافه نگاه میکرد.
— چرا هنوز نیومده؟
خواهرش آرام گفت:
— میاد.
— از کجا مطمئنی؟
— چون جونگکوکه.
لانا چیزی نگفت.
اما قلبش به شدت میتپید.
چند دقیقه بعد، در ماشین باز شد.
جونگکوک با شانهی خونآلود وارد شد.
لانا سریع به سمتش رفت.
— دیوونهای؟! میتونستی بمیری!
جونگکوک با لبخند خستهای گفت:
— ولی نمردم.
لانا عصبی شد.
— این موضوع خندهدار نیست!
جونگکوک نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
بعد آرام گفت:
— چرا گریه میکنی؟
لانا تازه متوجه اشکهایش شد.
— من... گریه نمیکنم.
جونگکوک لبخند زد.
— لجباز.
لانا سریع صورتش رو برگردوند.
اما خواهرش از صندلی عقب با دقت نگاهشان میکرد.
انگار چیزی را فهمیده بود که خودشان هنوز نفهمیده بودند.
---
نیم ساعت بعد، وقتی به مخفیگاه رسیدند، خواهر لانا بالاخره گفت:
— باید یه چیزی رو بدونید.
همه ساکت شدند.
او یک فلش کوچک روی میز گذاشت.
— این تمام اطلاعاتیه که پنج سال پیش از دنیل جمع کردم.
جونگکوک فلش رو برداشت.
— چرا الان؟
خواهر لانا با نگرانی گفت:
— چون داخل این فایل...
مکث کرد.
— اسم کسی هست که شما فکر میکنید مرده.
لانا با تعجب پرسید:
— کی؟
خواهرش به جونگکوک نگاه کرد.
— پدر جونگکوک.
جونگکوک خشکش زد.
— غیرممکنه.
خواهر لانا آرام گفت:
— نه...
— پدرت زندهست.
سکوت سنگینی اتاق رو گرفت.
و بعد، صدای روشن شدن لپتاپ آمد.
روی صفحه فقط یک جمله ظاهر شد:
«اگه این فایل رو باز کردید، یعنی من فهمیدم دخترم برگشته.»
جونگکوک به صفحه خیره شد.
— دخترش...؟
لانا آرام گفت:
— یعنی دنیل پدرش نیست؟
خواهرش سرش را پایین انداخت.
— نه.
بعد به لانا نگاه کرد.
— دنیل عموی توئه.
ادامه دارد... 🖤🥀
پارت سیزدهم | گلوله
صدای شلیک توی کافه پیچید.
— نههههه!
لانا با وحشت خواهرش رو گرفت.
اما گلوله به او نخورده بود.
جونگکوک درست در آخرین لحظه خودش رو جلوی هر دو انداخته بود و گلوله به شانهاش برخورد کرده بود.
— جونگکوک!
لانا دستش رو روی شانهی خونآلودش گذاشت.
— خوبی؟!
جونگکوک با درد گفت:
— چیزی نیست... خواهرتم سالمه؟
لانا با تعجب بهش نگاه کرد.
حتی وقتی خودش زخمی شده بود، اولین چیزی که پرسیده بود حال خواهر لانا بود.
خواهرش آرام گفت:
— هنوز هم همونی...
جونگکوک بهش نگاه کرد.
— چی؟
— هنوز هم وقتی میتونی خودتو نجات بدی، اول بقیه رو نجات میدی.
جونگکوک چیزی نگفت.
ناگهان چند نفر وارد کافه شدند.
جونگکوک دست لانا رو گرفت.
— هر دوتون پشت سر من.
یکی از مردها به سمتشان شلیک کرد.
جونگکوک جواب داد.
بعد با صدای بلند گفت:
— از در پشتی برید!
لانا مخالفت کرد.
— تو چی؟
— من میام.
— ولی زخمی شدی!
جونگکوک اخم کرد.
— لانا، برو!
این بار لانا دست خواهرش رو گرفت و هر دو دویدند.
---
چند دقیقه بعد، داخل ماشین...
لانا مدام به در ورودی کافه نگاه میکرد.
— چرا هنوز نیومده؟
خواهرش آرام گفت:
— میاد.
— از کجا مطمئنی؟
— چون جونگکوکه.
لانا چیزی نگفت.
اما قلبش به شدت میتپید.
چند دقیقه بعد، در ماشین باز شد.
جونگکوک با شانهی خونآلود وارد شد.
لانا سریع به سمتش رفت.
— دیوونهای؟! میتونستی بمیری!
جونگکوک با لبخند خستهای گفت:
— ولی نمردم.
لانا عصبی شد.
— این موضوع خندهدار نیست!
جونگکوک نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
بعد آرام گفت:
— چرا گریه میکنی؟
لانا تازه متوجه اشکهایش شد.
— من... گریه نمیکنم.
جونگکوک لبخند زد.
— لجباز.
لانا سریع صورتش رو برگردوند.
اما خواهرش از صندلی عقب با دقت نگاهشان میکرد.
انگار چیزی را فهمیده بود که خودشان هنوز نفهمیده بودند.
---
نیم ساعت بعد، وقتی به مخفیگاه رسیدند، خواهر لانا بالاخره گفت:
— باید یه چیزی رو بدونید.
همه ساکت شدند.
او یک فلش کوچک روی میز گذاشت.
— این تمام اطلاعاتیه که پنج سال پیش از دنیل جمع کردم.
جونگکوک فلش رو برداشت.
— چرا الان؟
خواهر لانا با نگرانی گفت:
— چون داخل این فایل...
مکث کرد.
— اسم کسی هست که شما فکر میکنید مرده.
لانا با تعجب پرسید:
— کی؟
خواهرش به جونگکوک نگاه کرد.
— پدر جونگکوک.
جونگکوک خشکش زد.
— غیرممکنه.
خواهر لانا آرام گفت:
— نه...
— پدرت زندهست.
سکوت سنگینی اتاق رو گرفت.
و بعد، صدای روشن شدن لپتاپ آمد.
روی صفحه فقط یک جمله ظاهر شد:
«اگه این فایل رو باز کردید، یعنی من فهمیدم دخترم برگشته.»
جونگکوک به صفحه خیره شد.
— دخترش...؟
لانا آرام گفت:
— یعنی دنیل پدرش نیست؟
خواهرش سرش را پایین انداخت.
— نه.
بعد به لانا نگاه کرد.
— دنیل عموی توئه.
ادامه دارد... 🖤🥀
- ۳۰۹
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط