{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک تهیونگ

اتاق ساکت سیصدو هفت
part: 16
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ویو یوون

+من از اینجا می‌رم.

_دکتر گفت باید استراحت کنی.

+برام مهم نیست.

_یوون، الان وقت این بحث نیست.

+برای من هست.


با وجود ضعف، از تخت پایین اومدم.
پا‌هام هنوز توان درست و حسابی نداشتن، ولی نمی‌خواستم جلوی اون دوباره ضعیف باشم.


+تو برادرم رو کش//تی. منو زندانی کردی. بعد فهمیدم باردارم و هنوز فکر می‌کنی می‌تونی تصمیم بگیری من کجا باشم؟


_یوون با من بحث نکن فهمیدی؟(داد)


چیزی نگفتم و ساکت شدم بعد از چند مین تهیونگ رفت بیرون، فقط موندم با یک سرم بی پایان توی دستم.


اهمیتی ندادم که تموم شده یا از توی دستم کشیدمش بیرون و رفتم بیرون.


خونه خیلی ساکت بود، رفتم توی اتاق نمیتونستم اینجا بمونم، از یک طرف کسی هم خونه نبود.


اما بیرون از خونه پر از نگهبان بود نمیتونستم برم بیرون.


رفتم توی اشپزخونه یک لیوان اب ریختم و خوردم و بعد شروع کردم توی خونه قدم زدن.



از وقتی فهمیدم مرگ برادرم تقصیر کیه دائم استرس داشتم ترکیبی با ترس.


از یک طرف هم فهمیدم همه چیز یه دورغ بوده، اما یعنی بیماریش هم دروغ گفته؟ یا واقعا بیماره.


حالم بد بود، احساس نفس تنگی داشتم، داشتم خفه میشدم، خواستم برم توی حیاط ولی در قفل بود.


دستگیره را چند بار بالا و پایین کردم ولی فایده ای نداشت، رفتم سمت در اصلی ولی اونم قفل بود ـ



مردک روانی، امشب باید از اینجا فرار کنم، هرجوری که شده، مهم نیست گیر میافتم یا نه فقط میخام شانسم را امتحان کنم.


میدونستم خونه دوربین داره پس شروع کردم توی خونه به راه رفتن، تظاهر میکردم دارم فقط راه میرم ولی داشتم کل خونه را دید میزدم زیر چشم.


شب شده بود تهیونگ خواب بود، ولی با کوچکترین حرکت من بیدار میشد، انگار بیدار بود. فقط چشماش بسته بود.


یکم گذشت و خب دیگه خوابش برده بود، رفتم سمت زیر زمین و صاف رفتم سمت اون در.


دری که تهیونگ میرفت توی ولی بعد از چند ساعت از در اصلی میومد توی خونه، در را باز کردم. میخورد به حیاط پشتی.


رفتم بیرون و خیلی اروم در را بستم، دیدم همه جا ارومه رفتم سمت در و خواستم اروم بازش کنم ولی قفل بود


از اونجایی دیوار هاش ارتفاعی نداشت از دیوار رفتم بالا و بعد ازادی، هیچ کسی نبود که جلوما بگیره.


پس تا تهیونگ متوجه نبود من نشده فورا از اونجا دور شدم، نمیدوستم کجا دارم میرم ولی فقط میخاستم از اونجا دور بشم.


صورتما پوشوندم که نتونن پیدام کنن و بد به راهم ادامه دادم و تا تونستم از اونجا دور شدم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو چهار ماه بعد

ویو تهیونگ
چهار ماه از اون شب میگذره، هر جا را گشتم، همه دوربین ها همه محله و کوچه ها.

همه ی مهاجر ها را همراه با تاریخ گشتم ولی نه هیحا نبود، ولی این نشون میداد که از شهر یا کشور خارج نشده.


اگه پیداش کنم دیگه قرار نیست روز خوش ببینه. فقط باید از خدا بخاد که پیداش نکنم.

مایکل اومد توی اتاق.

_اگه خبری نیست گمشو بیرون.

$نه قربان پیداش کردیم.

_کجاست؟

$امروز نوبت دکتر گرفتن. تونستیم از اونجا پیداش کنیمـ

_ساعت چند و کجا؟

$ساعت پنج بیمارستان مرکزی.

_پس تا ساعت شش باید برام بیارینش اوکی؟

$چشم قربان.

_بچه سالمه؟

£قربان سه ماه نوبت سق//ط داشتن ولی حالا نمیدونیم.

ویو یوون.

میخاستم بچه را سق//ط کنم ولی وقتی خواست اول معاینه کنه ضربان قلبش را پخش کرد، قلبم ریخت.

اون ضربان قلب جزئی از من بود، دلم نیومد اون بچه من بود، از جام بلند شدم میخاستم نگهش دارم و بزرگش دارم.

ولی امروز قرار ببینم دختر دارم یا پسر. برام فرقی نمیکنه ولی میخام بدونم. ساعت دو بلند شدم اماده شدم و رفتم سمت بیمارستان.


دختر بود، خوشحال شدم، ارزوم داشت براورده میشد. از بیمارستان اومد خونه، رفتم سمت خونه در خونه را باز کردم نه.

چجوری اومدن توی خونم، امکان نداره.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

#تابع #تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
دیدگاه ها (۱)

فیک تهیونگ

فیک تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط