{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی دلم نه این‌سویِ سینه‌ام، که آن‌سوتر، در گمنام‌ترین ن

گاهی دلم نه این‌سویِ سینه‌ام، که آن‌سوتر، در گمنام‌ترین نقطه‌ی روحم، به جست‌وجویِ گمشده‌ای پرسه می‌زند؛ همان‌جا که ذوق‌ها رنگ باخته‌اند و شورِ زندگی به خاطره‌ای دور بدل گشته. دلم برای بازگشت به روزهایی پر می‌کشد که کودک بودم، رها و بی‌مرز، پیش از آنکه وزنِ این جهان، تمامِ بال‌هایم را بشکند.

اما افسوس که این «منِ اکنون»، آن‌چنان در باتلاقِ این‌سویِ پرچینِ زندگی گرفتار آمده که دیگر برایم هیچ «آن‌سویی» نمانده است. پرچین، مرزی نامرئی شده که مرا برای همیشه از کودکِ درون و آن جهانِ بی‌دغدغه‌ی خویش تبعید کرده است. هرچه بیشتر دست و پا می‌زنم، عمیق‌تر فرو می‌روم و سایه‌ی کودکی، تنها تصویرِ محوی است که از پشتِ غبارِ این روزها، به منِ درمانده می‌نگرد.
دیدگاه ها (۳)

بریم اونجا ک غم نباش...

پارت پانزدهم -حقیقت-

نومیدی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط