رمان جیمین
🍁shadow of love{ part ۲4} 🧸
نه اینطوری نبود....
ویو ات:
× ۶ ماه از اون روز گذشته ۳ ماه اول رفتار جیمین باهام خیلی خوب بود ولی بعدش به تدریج سرد سرد شد مثل یک گلوله برف سرد و سفت دیگه بهم ابراز علاقه نمی کرد حتا دیگه حرفی باهام نمی زد تنها چیزی که بهم میگفت این بود که خستم باهام حرف نزن .... شکسته بودم از درون قلبم نمیزد انگار تسلیم این بود که زنده باشم .... لونا و شوگا عاشق هم بودن و این جای شکر داشت یک هفته دیگه دانشگاهم تموم میشه ترم اول شده بودم دانشجو برتر و میشه گفت تلاشم جواب داده بود.... ولی دلم چی اون خوشحالی که باید داشته باشه رو نداره امروز میخواستم با جیمین حرف بزنم پس زود بیدار شدم ساعتو چک کردم که ساعت ۶:۰۰ رو نشون میداد نیم ساعت وقت داشتم پس سریع آماده شدم و صبحونه رو خوردم و با تاکسی راه افتادم به سمت خونه جیمین....
توی این ۶ ماه پولی خوبی از دانشگاه به دستت میاوردم مامانم کار میکرد و خودمم شبا به رستورانی میرفتم برای کار .... به جیمین نگفته بودم که کار میکنم ... شاید ناراحت بشه ...
تاکسی: خانم رسیدیم...
× از تاکسی پیاده شدم و جلوی در خونه جیمین ایستادم نگاهی از سر تا پام به خودم کردم موهامو دستی بهش کشیدم و چند تقه ای به در زدم کسی جواب نداد پس محکم تر زدم که در باز شد با قیافه سرد جیمین مواجه شدم که شروع کرد به حرف زدن ...
_ اینجا چیکار میکنی
× سلام ....اومدم دوست پسرم رو ببینم
_ ههه ( پوزخند)
× چیزی شده
_ نه همینجا بمون میرم لباسمو عوض کنم باهام بریم دانشگاه ( درو بست )
× باورم نمیشه حتا منو داخل خونش راه نداد و بدتر از همه درو بست گریه هام شروع شد بدون توجه به حرفی که زده بود( میرم لباس بپوشم بیام باهم بریم ) راهمو گرفتم و رفتم به سمت دانشگاه تو راه کلی دختر پسر میدیدم که دست تو دست هم راه میشند ولی من نه ... هیچ کس کنارم نبودم از اولم این عشق الکی بود شاید برای اون ولی برای من واقعی بود به دانشگاه رسیدم کولمو توی دستم جابه جا کردم و با دستمال اشک هامو پاک کردم دوباره نقاب مسخرمو که لبخندم بودم رو روی صورتم آوردم و با لبخند وارد دانشگاه شدم همین که یک قدم برداشتم ماشینی با سرعت وارد پارکينگ دانشگاه شد ..... جیمین بود ... آروم قدم برمیداشت فکر کردم داره به سمت من میداد ولی نه از کنارم رد شد و ..... سرمو برگردوندم که با وینتر برخورد کردم باورم نمیشد جیمین از کنار من رد شد تا بره وینتر رو بغل کنه بغض شدید شد با دو به سمت کلاس رفتم ولی .... نمی تونستم حداقل امروز درسی گوش بدم راهمو از کلاس گرفتم و از دانشگاه زدم بیرون که.....
ادامه دارد...🍁🧸
هروز قوی تر از دیروز .... ممنون بابت تمام حمایتت هاتون تنکیو بای بای 🦋🧸
نه اینطوری نبود....
ویو ات:
× ۶ ماه از اون روز گذشته ۳ ماه اول رفتار جیمین باهام خیلی خوب بود ولی بعدش به تدریج سرد سرد شد مثل یک گلوله برف سرد و سفت دیگه بهم ابراز علاقه نمی کرد حتا دیگه حرفی باهام نمی زد تنها چیزی که بهم میگفت این بود که خستم باهام حرف نزن .... شکسته بودم از درون قلبم نمیزد انگار تسلیم این بود که زنده باشم .... لونا و شوگا عاشق هم بودن و این جای شکر داشت یک هفته دیگه دانشگاهم تموم میشه ترم اول شده بودم دانشجو برتر و میشه گفت تلاشم جواب داده بود.... ولی دلم چی اون خوشحالی که باید داشته باشه رو نداره امروز میخواستم با جیمین حرف بزنم پس زود بیدار شدم ساعتو چک کردم که ساعت ۶:۰۰ رو نشون میداد نیم ساعت وقت داشتم پس سریع آماده شدم و صبحونه رو خوردم و با تاکسی راه افتادم به سمت خونه جیمین....
توی این ۶ ماه پولی خوبی از دانشگاه به دستت میاوردم مامانم کار میکرد و خودمم شبا به رستورانی میرفتم برای کار .... به جیمین نگفته بودم که کار میکنم ... شاید ناراحت بشه ...
تاکسی: خانم رسیدیم...
× از تاکسی پیاده شدم و جلوی در خونه جیمین ایستادم نگاهی از سر تا پام به خودم کردم موهامو دستی بهش کشیدم و چند تقه ای به در زدم کسی جواب نداد پس محکم تر زدم که در باز شد با قیافه سرد جیمین مواجه شدم که شروع کرد به حرف زدن ...
_ اینجا چیکار میکنی
× سلام ....اومدم دوست پسرم رو ببینم
_ ههه ( پوزخند)
× چیزی شده
_ نه همینجا بمون میرم لباسمو عوض کنم باهام بریم دانشگاه ( درو بست )
× باورم نمیشه حتا منو داخل خونش راه نداد و بدتر از همه درو بست گریه هام شروع شد بدون توجه به حرفی که زده بود( میرم لباس بپوشم بیام باهم بریم ) راهمو گرفتم و رفتم به سمت دانشگاه تو راه کلی دختر پسر میدیدم که دست تو دست هم راه میشند ولی من نه ... هیچ کس کنارم نبودم از اولم این عشق الکی بود شاید برای اون ولی برای من واقعی بود به دانشگاه رسیدم کولمو توی دستم جابه جا کردم و با دستمال اشک هامو پاک کردم دوباره نقاب مسخرمو که لبخندم بودم رو روی صورتم آوردم و با لبخند وارد دانشگاه شدم همین که یک قدم برداشتم ماشینی با سرعت وارد پارکينگ دانشگاه شد ..... جیمین بود ... آروم قدم برمیداشت فکر کردم داره به سمت من میداد ولی نه از کنارم رد شد و ..... سرمو برگردوندم که با وینتر برخورد کردم باورم نمیشد جیمین از کنار من رد شد تا بره وینتر رو بغل کنه بغض شدید شد با دو به سمت کلاس رفتم ولی .... نمی تونستم حداقل امروز درسی گوش بدم راهمو از کلاس گرفتم و از دانشگاه زدم بیرون که.....
ادامه دارد...🍁🧸
هروز قوی تر از دیروز .... ممنون بابت تمام حمایتت هاتون تنکیو بای بای 🦋🧸
- ۳.۷k
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط