spanish girl37

spanish girl:37

با موهای شلخته اش چمدونش رو می‌بست و به من خیره شد

- ساعت چند میریم ؟


ساعت ۲ باید فرودگاه باشیم


-باشه پس الان ساعت ۱۱ و نیم ه هنوز وقت هست. ، اونا بیدار شدن ؟


عمه رز و بابام زود بیدار میشن ولی امیلی رو نمیدونم به احتمال زیاد خوابه

-باشه پس میرم پیش امیلی که بیدارش کنم (لبخند)

صبر کن اینجوری میخوای بری بیرون ؟


-چطور ؟


به پاهاش اشاره کردم یه شلوار کوتاه پوشیده بود

واقعا فکر می کنی اینجوری میزارم یکی دیگه ببینتت

لیلی سرخ شده بود فقط سر تکون داد رفتم سمتش و موهاش رو مرتب کردم. زیر زیرکی داشت نگام می‌کرد

بیرون منتظرم یه شلوار بپوش

پشت در منتظر لیلی بودم که بیاد بعد از اومدن لیلی

لیلی رفت اتاق استراحت منم رفتم چمدونم رو جمع کردن چند دست. لباس خنک. برداشتم


رینگ رینگ (صدای زنگ گوشی )



-----------------R 🖕🏻-------------

◇بیداری ؟

نه هنوز خوابم چطور ؟

◇خب بزار دوباره بگیرمت

چی میخوای ؟


◇آلیا میخواد لیلی رو سوپرایز کنه ، امروز آلیا و برادر زن آینده ام و حال تو میان جزیره ، فقط به لیلی چیزی نگو. سوپرایز ها


باشه


◇هب خدافظ عوضی

------------ --------------------------------------

رفتم پایین دیدم لیلی و امیلی دارن کیک میخورن

☆ وای دیونه کننده اسسسسسس، خیلی خوشمزه اس (داد)


رفتم پیششون

☆داداش بیا تو هم امتحان کن خیلی خوشمزه اس


شما بخورین. من اشتها ندارم

لیلی بهم خیره شد و


-بیا بخور خیلی خوشمزه اس پشیمون میشی


باشه پس خودت بهم کیک بده (لبخند)


لیلی چشم هاش گرد شد. بعد از چند مین


-مگه بچه ای. بیا خودت بخور


امیلی که ذوق زده بود. یه لایک بهم نشون داد

☆ لاس هات عالیه (اروم)


بلند شدم و رفتم پیششون

دم گوش لیلی : حیف شد میخواستم با دست های تو بخورم.


لیلی سرخ شده بود، جدیدا. زیاد اینجوری میشه. واقعا بامزه اس




بابام صدام کرد و رفتم اتاق کارش

~.دنیل..............‌‌‌....................................


ادامه دارد

پارت جایزه
دیدگاه ها (۸)

پارت ۲آلیا: لیا دیگه زود باش دختر، به قطار نمی‌رسیم‌ها؟لیا: ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟕 🎀🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این دیگه زیادی شبیه...

Love you پارت شونزدهم&ارع فک کنم-هوف همش تقصیر منه&نه اینجور...

پُشتِ مَرز دوست داشتن پارت اولویو تهیونگ :امروز صبح وقتی از ...

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:5 میا:خو ا/تی من میرم دیگه مثله اینکه...

پنهان عشق

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

⌗ روتین روزهای جمعه﹙تعطیلات﹚🍁روتین اول صبحگاهی🌼 • از خ...

وقتی استادت بودP:1ویو ا.ت:صبح بیدار شدم دیدم بوی قهوه میاد س...

part:1ویو کیم کلارا♡امشب پدر میخواست یه مهمونی برگزار کنهکه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط