{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تهیونگا

تهیونگا..
_اهوم ؟
می دونی... گاهی اوقات با خودم فکر می کنم که چجوری هر جایی که تنهایی رو احساس کردم ، یا در حالی که تو از من دور بودی ، تورو کنار خودم حس کردم... چجوری هر زمانی که افکار منفی شروع به خوردن مغزم میکنه به یاد تو می افتم و آروم میشم.. احساساتم خیلی زیاده.. قابل گفتن نیست... فقط میتونم بگم که تو همون نوری هستی که وقتی پرده های تاریک جلوی چشمام رو برداشتم به صورتم تابید...
دیدگاه ها (۰)

راهی که شروع کردی رو با تو قدم زدم... از همچیز گذشتم و پا به...

ممکنه که تو قبلا معشوقه ی من بوده باشی...؟ ممکنه که واقعا تو...

عزیز کرده... تنهایی من همیشه باقی می ماند.. نگران نباش ، نتر...

همیشه می گفتی ادعا میکنم که دوست دارم... همیشه بهم شک داشتی ...

رمان: روح جدا شده: پارت ۱۴از زبان دارک: تصمیم گرفتم تمام دنی...

ژورنال کردن و نوشتن برای من مثل فرار از افکار پلید و ترسناکم...

part 15عشق پنهان 《ویو ات》چند لحظه بینمون سکوت بود با حرف جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط