{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست

حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست
هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست
نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری ست
بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست
بیا که مسئله بودن و نبودن نیست
حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست
بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش
هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست
به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند
چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست
جدایی از زن و فرزند سایه جان ! سهل است
تو را ز خویش جدا می کنند ، درد اینجاست
دیدگاه ها (۰)

بخار روی چای میگوید :فرصت کم است!زندگی را تا سرد نشده، باید...

لابد یه چیزی تو بغل کردن هست که کافکا تو نامه‌‌ای می‌نویسه:"...

سيب آخر برا تو خنده ي آخر برا تو بندري ويژش برا تو آخرين تيك...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط