شیطون کوچولوی من
« شیطون کوچولوی من »
۲
ویو هیون جین ::
آنا:: میشه ...بازم اینجا بیام؟..
هیون جین:: البته...
صدای همهمه ای از سمت حیاط اصلی قصر میومد
آنا : فکر میکنم دارن دنبال ما میگردن ...
هیون جین: میخوای برگردی؟
آنا: ...باید برگردیم...
مچ دستش رو گرفتم کشیدم
هیون جین: دنبالم بیا
آنا : سرورم! دارین فرار میکنید؟!
با خنده گفتم : آره!... خب بیشتر دنبالمون بگردن!
اونم زد زیر خنده...
چطور یه نفر میتونه آنقدر قشنگ بخنده؟..
همونطور که میخندید گفت: سرورم،، خیلی کند میدویید!
هیون جین :: الان دارید منو به چالش میکشید بانو آنا ؟!
آنا:: همینطوره ...و بعد دوید
هیون جین: پس سرعت منو تو دویدن دست کم گرفتی!
بعد دویدم دنبالش
بعد از چند لحظه بهش رسیدم...
دستم و دور کمرش حلقه کردم و کشیدم سمت خودم
کنار گوشش زمزمه کردم: امم نباید پادشاه فرانسه رو دست کم بگیرید بانو
با خنده گفت : بله. یادم میمونه سرورم
در یک آن خنده از رو لب هاش رفت و محکم منو گرفت که نیوفته
هیونجین : حالتون خوبه؟!..
آنا: نه...سرم گیج میره...
هیون جین: بیا برگردیم ...
ویو آنا:
حالم خوب بود اما یک آن حس کردم نمیتونم رو پاهام وایسم ، سرم گیج
می رفت
گفتم: فکر نکنم بتونم راه برمـــ..
اما قبل از این که جملم تموم شه دستشو برد زیر پاهام و بغلم کرد..
شکه شدم...
آنا: س..سرورم!
با نگرانی گفت: گفتید نمیتونید راه برید..
بعد راه افتاد سمت قصر ..
#هیونجین #هوانگ هیونجین
۲
ویو هیون جین ::
آنا:: میشه ...بازم اینجا بیام؟..
هیون جین:: البته...
صدای همهمه ای از سمت حیاط اصلی قصر میومد
آنا : فکر میکنم دارن دنبال ما میگردن ...
هیون جین: میخوای برگردی؟
آنا: ...باید برگردیم...
مچ دستش رو گرفتم کشیدم
هیون جین: دنبالم بیا
آنا : سرورم! دارین فرار میکنید؟!
با خنده گفتم : آره!... خب بیشتر دنبالمون بگردن!
اونم زد زیر خنده...
چطور یه نفر میتونه آنقدر قشنگ بخنده؟..
همونطور که میخندید گفت: سرورم،، خیلی کند میدویید!
هیون جین :: الان دارید منو به چالش میکشید بانو آنا ؟!
آنا:: همینطوره ...و بعد دوید
هیون جین: پس سرعت منو تو دویدن دست کم گرفتی!
بعد دویدم دنبالش
بعد از چند لحظه بهش رسیدم...
دستم و دور کمرش حلقه کردم و کشیدم سمت خودم
کنار گوشش زمزمه کردم: امم نباید پادشاه فرانسه رو دست کم بگیرید بانو
با خنده گفت : بله. یادم میمونه سرورم
در یک آن خنده از رو لب هاش رفت و محکم منو گرفت که نیوفته
هیونجین : حالتون خوبه؟!..
آنا: نه...سرم گیج میره...
هیون جین: بیا برگردیم ...
ویو آنا:
حالم خوب بود اما یک آن حس کردم نمیتونم رو پاهام وایسم ، سرم گیج
می رفت
گفتم: فکر نکنم بتونم راه برمـــ..
اما قبل از این که جملم تموم شه دستشو برد زیر پاهام و بغلم کرد..
شکه شدم...
آنا: س..سرورم!
با نگرانی گفت: گفتید نمیتونید راه برید..
بعد راه افتاد سمت قصر ..
#هیونجین #هوانگ هیونجین
- ۸.۹k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط