{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاهم به دستانش افتاد، قفل شده در دست غریبه ها بود، همان

نگاهم به دستانش افتاد، قفل شده در دست غریبه ها بود، همان دستانی که سال‌ها رویای تماشایشان از دور را داشتم چه برسد به لمس کردنشان، در همان لحظه، روح و جان از تن من پر کشید و آن‌شبِ نحس فراموش نشد..
#تهیونگ
دیدگاه ها (۰)

حالم بد. #یونگی #هوسوک

تصمیم گرفتم این فیکشن رو بیشتر تو بعد روانشناسی و ACT جلو بب...

غمت غلیــــظ تریــــن کـام است؛#تهکوک #سپ#بی_تی_اس #یونگی#ته...

و نخ به نخ دهنم دود است..،،،،#یونگی #هوسوک #سپ #sope #بی_تی_...

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCenterقسمت*۱۷*"بیدارم""درت...

خواب رویایی part: ۴ آن شب به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط