{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سنگ و سایه

سنگ و سایه

یک.

سنگی بود کنار جاده.
سال‌ها باران خورد.
سال‌ها آفتاب.
سال‌ها پای رهگذران.
هیچکس خم نشد برداردش.
هیچکس نپرسید اینجا چه می‌کند.
فقط بود.
بی‌حرکت.
بی‌صدا.
بی‌معنا.

---

دو.

روی سنگ، سایه‌ای بود.
سایه درخت.
درختی که آن نزدیکی‌ها خشکیده بود.
سال‌ها پیش.
بی‌آنکه کسی بفهمد
آخرین برگش کی افتاد.
بی‌آنکه کسی بفهمد
چرا ایستاده ماند.

سایه اما هنوز بود.
روی همان سنگ.
هر روز.
هر ظهر.
هر وقت خورشید می‌آمد.
انگار نه انگار که درخت مرده.
انگار سایه
زندگی خودش را داشت.
زندگی بی�صاحب.
زندگی بی‌اصل.
زندگی بی‌هیچ.

---

سه.

روزی رهگذری ایستاد.
به سنگ نگاه کرد.
به سایه نگاه کرد.
به درخت خشکیده نگاه کرد.
پرسید: «این جا چه خبر است؟»
هیچکس جواب نداد.
سنگ که حرف نمی‌زند.
سایه که نیست.
درخت که مرده.

رهگذر رفت.
رفت تا به بقیه بگوید
چه دیده است.
اما یادش رفت
بگوید سایه را.
یادش رفت
بگوید سنگ را.
یادش رفت
بگوید درخت مرده را.
فقط گفت:
«هیچی نبود.
یک جاده بود.
یک جاده خالی.»

---

چهار.

سال‌ها بعد
سنگ خرد شد.
ریز ریز.
شد خاک.
سایه محو شد.
رفت پی صاحبش.
درخت افتاد.
یکی برداشتش
هیزم کرد
سوزاند.

جاده اما ماند.
هنوز هم هست.
رهگذرها می‌آیند و می‌روند.
هیچکس نمی‌داند
اینجا سنگی بود.
سایه‌ای بود.
درختی بود.
هیچکس نمی‌پرسد
چرا جاده
در این نقطه
کمی خمیده است.
کمی تنهاست.
کمی بی‌دلیل.

---

پنج.

باران هنوز می‌بارد.
آفتاب هنوز می‌تابد.
رهگذرها هنوز می‌روند.
و جاده
بی‌آنکه سنگی باشد
بی‌آنکه سایه‌ای باشد
بی‌آنکه درختی باشد
هنوز منتظر است.
منتظر چه؟
نمی‌داند.
هیچکس نمی‌داند.
شاید منتظر همان رهگذری است
که روزی ایستاد
پرسید
و رفت
و یادش رفت
جواب را بشنود.

---

شش.

فلسفه یعنی همین.
نه پاسخ.
نه پرسش.
نه سنگ.
نه سایه.
نه درخت.
فقط جاده‌ای که می‌ماند
بی‌هیچ دلیلی.
بی‌هیچ مقصدی.
بی‌هیچ کسی.
تا ابد.
تا ته.
تا هیچ.

---

و شعر تمام می‌شود
نه برای این که حرفی نیست
برای این که جاده
همان‌طور بی‌پایان می‌رود
و هیچکس
تا حالا
تهش را ندیده است.
دیدگاه ها (۰)

تظاهریک.نشسته‌ایم روبروی هم.چایمان سرد شده.حرفی نیست.نگاهی ن...

یه بچه از پرورشگاه میگیرمو اسمشو میزارم 🙂

runaway ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط