{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آمدم شعر برای تو بخوانم، که نشد

آمدم شعر برای تو بخوانم، که نشد
لحظه ای چند کنار تو بمانم، که نشد

آمدم تا تو ببینی و بدانی که چنین
آتش عشق تو افتاده بجانم، که نشد

آمدم عشق خودم را به تو ابراز کنم
و بفهمی که چرا بسته دهانم، که نشد

آمدم عشوه برای تو بیایم و تو هم
بِکِشی حرف دل از زیر زبانم، که نشد

آمدم تا که بگویم رمقی دیگر نیست
و ببینی که چه بی تاب و توانم، که نشد

آمدم از تو بپرسم که چرا غمگینی
بشنوم حرف دلت را و بدانم، که نشد

غافل از حال من بی سر و سامان رفتی
آمدم تا به تو خود را برسانم، که نشد..
دیدگاه ها (۱)

آمدم شعر برای تو بخوانم، که نشدلحظه ای چند کنار تو بمانم، که...

هر بار که از نام تو پُر بوده دهانمجز با غزلی تازه نچرخیده زب...

باشـد بـــرو بـعــد از تـــو هـم مـن می تـوانـمسـرشـار از عـ...

باشـد بـــرو بـعــد از تـــو هـم مـن می تـوانـمسـرشـار از عـ...

باشـد بـــرو بـعــد از تـــو هـم مـن می تـوانـمسـرشـار از عـ...

عاشقانه

سلام؛ ولنتاینت رو به همه تون مخصوصا دخترخاله گلم لطیفه جون ت...

اینجا (لندن) پست نزدیک خانه است ...خودم نامه‌ها را می‌برم پس...

آیدا نازین خوب خودم. ساعت چهار یا چهارو نیم است . هوا دارد ش...

می‌خواستم بلد باشم تو را بخندانم،و بلد باشم وقتی غصه داری قا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط