هر وقت از سرِ کار میومد، یه راست می رفت تو اتاقش دراز می
هر وقت از سرِ کار میومد، یه راست می رفت تو اتاقش دراز می کشید رویِ پتو. ازاین پهلو به اون پهلو ...
هر کار می کرد آروم نمی شد. گریه می کرد از بس درد داشت.
می گفتم: " مادر بذار تا پهلوت رو بمالم، شاید دردش آروم بشه. "
می گفت: " نه مادرجان! این درد، ارث مادرم حضرت زهراست. بذار با همین درد به آرامش برسم ... "
"مادر شهید مجتبی علمدار".....صلوات
هر کار می کرد آروم نمی شد. گریه می کرد از بس درد داشت.
می گفتم: " مادر بذار تا پهلوت رو بمالم، شاید دردش آروم بشه. "
می گفت: " نه مادرجان! این درد، ارث مادرم حضرت زهراست. بذار با همین درد به آرامش برسم ... "
"مادر شهید مجتبی علمدار".....صلوات
- ۵.۲k
- ۱۳ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط