part
part¹⁰ ...............
داخل حیاط پرورشگاه قدم میزد و به بچه ها خیره شده بود ، راننده ضربه ی آرومی به شونش زد که اون رو به خودش آورد .
هردواز در محوطه خاج شدن (دروازه ی حیاط پرورشگاه) و برای آماده شدن و استراحت به عمارت برگشتن ، مراسم شب به نظر مهم میومد .
باید با یه ظاهر زیبا و پر انرژی اونجا حاضر میشد .
چون ارزش مراسم و مهمون ها بالا بود سعی میکردن که به اشرافی ترین حالت برگزار بشه.
در حدی که دازای از رانندش و دوستش آتسوشی خواسته بود تا در مهمونی همراهیش کنه و یکی دیگه رو به عنوان محافظ انتخاب کرده بود.
اونا کاملا به موقع و سر وقت به عمارت اوگای ها رسیدن .
دازای به دلیل عصبانیت بیش از حدش از خوندن ادامه ی نامه اجتناب کرده بود و برای همین راجب مهمون ها
هیچی نمیدونست اما خوشبختانه
با همه ی افراد رده بالا آشنا بود .
از اونجایی که موری رئیس خاندان اوگای و سردسته ی مافیا ، یه مرد فاسد و پدوفیل بود ، خدمتکار ها اکثرا دختر های بین رده ی 16 تا 20 سال بود.
و حتی این رده ی سنی هم برای همرهی با بقیه ی مهمون ها بود وگرنه به 5 تا 18 رو میکرد .
خیلی بی سر و صدا سر میز اصلی نشست و نگاهش رو روی آتسوشی قفل کرد که داشت از مراسم به نحو احسند لذت میبرد .
لبخندی روی لبش نقش گرفته بودکه با ورود اون فرد لبخندش رو غورت داد و قیافه ی سرد و جدیه قبلی رو به خودش گرفت.
نگاهشو روی آتسوشی قفل کرد و از نگاه کردن به اون مرد خوداری کرد .
اون لعنتی یعنی موری اوگای باعث همه ی مشکلاتش بود ، اما الان داستانش با گذشته خیلی فرق کرده ؛ دازای میتونه با یه دستور اونو از پا درباره .
مراسم یه مهمون ویژه داشت که همراه میزبان یعنی موری اومده بود .
قد کوتاهی داشت که باعث میشد کت خاکی رنگش کمی روی زمین کشیده بشه ، موهای هویجی رنگش رو با یه ربان بسته بود و
برای مشخص نشد بیش از حد موهاش کلاهی هم رنگ با کتش سر کرده بود که با نزدیک شدنش به دازای ، دازای متوجه زنجیر نقره ای رنگ کنار
کلاهش شد.
وقتی که کنار دازای نشست ، دازای متوجه مقام بالاش شد . خیلی عجیب بود که با این سن کمش به عنوان یه فرستاده از خانوادش باشه.
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
داخل حیاط پرورشگاه قدم میزد و به بچه ها خیره شده بود ، راننده ضربه ی آرومی به شونش زد که اون رو به خودش آورد .
هردواز در محوطه خاج شدن (دروازه ی حیاط پرورشگاه) و برای آماده شدن و استراحت به عمارت برگشتن ، مراسم شب به نظر مهم میومد .
باید با یه ظاهر زیبا و پر انرژی اونجا حاضر میشد .
چون ارزش مراسم و مهمون ها بالا بود سعی میکردن که به اشرافی ترین حالت برگزار بشه.
در حدی که دازای از رانندش و دوستش آتسوشی خواسته بود تا در مهمونی همراهیش کنه و یکی دیگه رو به عنوان محافظ انتخاب کرده بود.
اونا کاملا به موقع و سر وقت به عمارت اوگای ها رسیدن .
دازای به دلیل عصبانیت بیش از حدش از خوندن ادامه ی نامه اجتناب کرده بود و برای همین راجب مهمون ها
هیچی نمیدونست اما خوشبختانه
با همه ی افراد رده بالا آشنا بود .
از اونجایی که موری رئیس خاندان اوگای و سردسته ی مافیا ، یه مرد فاسد و پدوفیل بود ، خدمتکار ها اکثرا دختر های بین رده ی 16 تا 20 سال بود.
و حتی این رده ی سنی هم برای همرهی با بقیه ی مهمون ها بود وگرنه به 5 تا 18 رو میکرد .
خیلی بی سر و صدا سر میز اصلی نشست و نگاهش رو روی آتسوشی قفل کرد که داشت از مراسم به نحو احسند لذت میبرد .
لبخندی روی لبش نقش گرفته بودکه با ورود اون فرد لبخندش رو غورت داد و قیافه ی سرد و جدیه قبلی رو به خودش گرفت.
نگاهشو روی آتسوشی قفل کرد و از نگاه کردن به اون مرد خوداری کرد .
اون لعنتی یعنی موری اوگای باعث همه ی مشکلاتش بود ، اما الان داستانش با گذشته خیلی فرق کرده ؛ دازای میتونه با یه دستور اونو از پا درباره .
مراسم یه مهمون ویژه داشت که همراه میزبان یعنی موری اومده بود .
قد کوتاهی داشت که باعث میشد کت خاکی رنگش کمی روی زمین کشیده بشه ، موهای هویجی رنگش رو با یه ربان بسته بود و
برای مشخص نشد بیش از حد موهاش کلاهی هم رنگ با کتش سر کرده بود که با نزدیک شدنش به دازای ، دازای متوجه زنجیر نقره ای رنگ کنار
کلاهش شد.
وقتی که کنار دازای نشست ، دازای متوجه مقام بالاش شد . خیلی عجیب بود که با این سن کمش به عنوان یه فرستاده از خانوادش باشه.
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
- ۷۶۶
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط