#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟖
اروم بو.سه ای رو موهاش زد.
و گزاشتش رو تخت اول کفشاش رو دراورد و بعد پتو رو تا زیر چونش کشید.
تهیونگ:تهیونگ این اصلا امکان نداره، فکرشو بکن تو اون مگه میشه نه، اون یجورایی برادر کوچیکترت میشه، پس فکر این پسر لجبازو از سرت بنداز بیرون.
تلخندی زد و بلند شد که بره که دستی دور مچش حلقه شد.
برگشت و با جونگکوکی که چشماش نیمه باز بود و دستشو گرفته بود مواجه شد.
جونگکوک:هیونگ میشه نری.( مظلوم م.ست)
تهیونگ:نه کوک من باید برم اتاقم توهم بگیر بخواب.
جونگکوک:مگه تو شوهرم نیستی، پس باید کنار من بخوابی بیا دیگه تروخدااا( لوس م.ست)
تهیونگ با این حرف کوک ته دلش یچیزی تکون خورد ولی وقتی فهمید که کوک م.سته مقاومت کرد.
تهیونگ:نه کوک بگیر بخواب.
جونگکوک:نمیخای پیش خرگوشت بخوابی، یعنی منو دوست نداری( بغض )
تهیونگ:چرا من دوست دارم_
جونگکوک:پس بیا دیگه.
تهیونگ که دید کلکل با این پسر ممکن نیست قبول کرد و کنار کوک دراز کشید.
جونگکوک خودش رو انداخت تو بغل ته.
جونگکوک:هیونگ منو بغل کن.
تهیونگ:باشه.
تهیونگ کوک رو محکم بغل کرد و سرش رو گزاشت رو سی.نش و موهای کوک رو نوازش کرد. از اخر هم بوسید.
بعد از چند دقیقه تهیونگ که دید کوک خوابش برده اروم و با احتیاط از جاش بلند شد و اروم و بی سر صدا رفت تو اتاقش.
ویو صبح جونگکوک.
با حس سردرد شدید چشمام رو باز کردم.
هیچی یادم نمیومد فقط میدونستم دیشب نامزدی بود و با تهیونگ ل.ب گرفتم.
بالاخره با زحمت فراوان از جام بلند شدم و رفتم سمت حموم.
یه دوش نیم ساعتی گرفتم و زدم بیرون.
لباسای راحتی شامل یک شلوارک سبز بایک تیشرت قرمز پوشیدم و رفتم بیرون.
با کمی فکر کردن تمام اتفاقات دیشب یادم اومد.
ای کاش که یادم نمیومد.
خدایی دیشب واقعا به اون احمق بد اخلاق گفتم شوهر.
خاک تو سرت جونگکوک چطور میتونی انقدر بی جنبه باشی.
با لعنت فرستادن به خودم رفتم پایین که دیدم همه نشستن سر میز صبحونه.
جونگکوک:صبح بخیر همگی.
مری:صبح پسرم( لبخند)
یونگ هو:صبح بخیر جونگکوک.
تهیونگ:حالت خوبه کوکی( نیشخند)
جونگکوک:ا.اره چرا بد باشم. ( خنده ضایع)
یونگ هو:ته امروز میری شرکت.؟
تهیونگ:اره.
یونگ هو:جونگکوک رو هم ببر.
تهیونگ:حتما میبرم.
یونگ هو:راستی مدل برای فشن شوی امسال پیدا کردی؟
تهیونگ:اه نه بابا هنوز ادم مناسبش رو پیدا نکردم.( کلافه)
مری:نگران نباشین پیدا میشه.
من تا اون موقع داشتم به بحث اینا گوش میدادم که فهمیدم مدل برای امسال ندارن.
یعنی اگه بخام مدلشون بشم، میزارن.
جونگکوک:امم میگم.
تهیونگ:بله
جونگکوک:منم میتونم مدل امسال شرکت و فشن شو بشم؟؟
همشون مات و مبهوت نگام میکردن، واه واه مگه میخام ادم بکشم اینجوری نگام میکنین.
یونگ هو:اره فکر خوبیه هم هیکل خوبی داری هم خوشگلی هم ادم مدنظر و مورد اعتمادی.( لبخند)
مری:یعنی میتونه؟
یونگ هو:چرا نتونه، واقعا چرا به عقل خودم نرسید.( خنده)
تهیونگ فقط تو فکر بود که یهو گفت.
تهیونگ:نه نمیشه. ( جدی)
جونگکوک:چراا همه موافقت کردن که
ویو تهیونگ
وقتی کوک این حرف و زد جا خوردم، کمی فکر کردم اخه اگه مدل بشه باید جلوی همه بخاطر لباس ها و شلوار ها بعضی قسمت های شوی امسال برهنه باشه( یعنی شلوار داشته باشه ولی لباس نه )ولی اینطوری همه بدنشو میبینن و این خیلی عصبیم میکنه پس نمیشه.
تهیونگ:خب اونجا باید بعضی از قسمتای شوی بدون لباس بری رو صحنه یعنی فقط شلوار داری، تو که باهاش مخالفت داری دیگه نه.
جونگکوک:نه چرا باید مخالفت کنم.
با این حرفش عصبی شدم ولی به روی خودم نیاوردم.
ولی چرا باید سر یه همچین موضوع احمقانه ای عصبی شم، اصلا بره به درک.
تهیونگ:قبوله.
یونگ هو:پس این مشکلم حل شد.( لبخند)
ویو تهیونگ داخل شرکت.
ادامه دارد..............
شرط برای پارت بعد
بازنشر ۲۰تا
کامنت۲۰تا
لایک ۱۵۰تا
هی هی شوخی کردم
لایک ۲۰تا
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟖
اروم بو.سه ای رو موهاش زد.
و گزاشتش رو تخت اول کفشاش رو دراورد و بعد پتو رو تا زیر چونش کشید.
تهیونگ:تهیونگ این اصلا امکان نداره، فکرشو بکن تو اون مگه میشه نه، اون یجورایی برادر کوچیکترت میشه، پس فکر این پسر لجبازو از سرت بنداز بیرون.
تلخندی زد و بلند شد که بره که دستی دور مچش حلقه شد.
برگشت و با جونگکوکی که چشماش نیمه باز بود و دستشو گرفته بود مواجه شد.
جونگکوک:هیونگ میشه نری.( مظلوم م.ست)
تهیونگ:نه کوک من باید برم اتاقم توهم بگیر بخواب.
جونگکوک:مگه تو شوهرم نیستی، پس باید کنار من بخوابی بیا دیگه تروخدااا( لوس م.ست)
تهیونگ با این حرف کوک ته دلش یچیزی تکون خورد ولی وقتی فهمید که کوک م.سته مقاومت کرد.
تهیونگ:نه کوک بگیر بخواب.
جونگکوک:نمیخای پیش خرگوشت بخوابی، یعنی منو دوست نداری( بغض )
تهیونگ:چرا من دوست دارم_
جونگکوک:پس بیا دیگه.
تهیونگ که دید کلکل با این پسر ممکن نیست قبول کرد و کنار کوک دراز کشید.
جونگکوک خودش رو انداخت تو بغل ته.
جونگکوک:هیونگ منو بغل کن.
تهیونگ:باشه.
تهیونگ کوک رو محکم بغل کرد و سرش رو گزاشت رو سی.نش و موهای کوک رو نوازش کرد. از اخر هم بوسید.
بعد از چند دقیقه تهیونگ که دید کوک خوابش برده اروم و با احتیاط از جاش بلند شد و اروم و بی سر صدا رفت تو اتاقش.
ویو صبح جونگکوک.
با حس سردرد شدید چشمام رو باز کردم.
هیچی یادم نمیومد فقط میدونستم دیشب نامزدی بود و با تهیونگ ل.ب گرفتم.
بالاخره با زحمت فراوان از جام بلند شدم و رفتم سمت حموم.
یه دوش نیم ساعتی گرفتم و زدم بیرون.
لباسای راحتی شامل یک شلوارک سبز بایک تیشرت قرمز پوشیدم و رفتم بیرون.
با کمی فکر کردن تمام اتفاقات دیشب یادم اومد.
ای کاش که یادم نمیومد.
خدایی دیشب واقعا به اون احمق بد اخلاق گفتم شوهر.
خاک تو سرت جونگکوک چطور میتونی انقدر بی جنبه باشی.
با لعنت فرستادن به خودم رفتم پایین که دیدم همه نشستن سر میز صبحونه.
جونگکوک:صبح بخیر همگی.
مری:صبح پسرم( لبخند)
یونگ هو:صبح بخیر جونگکوک.
تهیونگ:حالت خوبه کوکی( نیشخند)
جونگکوک:ا.اره چرا بد باشم. ( خنده ضایع)
یونگ هو:ته امروز میری شرکت.؟
تهیونگ:اره.
یونگ هو:جونگکوک رو هم ببر.
تهیونگ:حتما میبرم.
یونگ هو:راستی مدل برای فشن شوی امسال پیدا کردی؟
تهیونگ:اه نه بابا هنوز ادم مناسبش رو پیدا نکردم.( کلافه)
مری:نگران نباشین پیدا میشه.
من تا اون موقع داشتم به بحث اینا گوش میدادم که فهمیدم مدل برای امسال ندارن.
یعنی اگه بخام مدلشون بشم، میزارن.
جونگکوک:امم میگم.
تهیونگ:بله
جونگکوک:منم میتونم مدل امسال شرکت و فشن شو بشم؟؟
همشون مات و مبهوت نگام میکردن، واه واه مگه میخام ادم بکشم اینجوری نگام میکنین.
یونگ هو:اره فکر خوبیه هم هیکل خوبی داری هم خوشگلی هم ادم مدنظر و مورد اعتمادی.( لبخند)
مری:یعنی میتونه؟
یونگ هو:چرا نتونه، واقعا چرا به عقل خودم نرسید.( خنده)
تهیونگ فقط تو فکر بود که یهو گفت.
تهیونگ:نه نمیشه. ( جدی)
جونگکوک:چراا همه موافقت کردن که
ویو تهیونگ
وقتی کوک این حرف و زد جا خوردم، کمی فکر کردم اخه اگه مدل بشه باید جلوی همه بخاطر لباس ها و شلوار ها بعضی قسمت های شوی امسال برهنه باشه( یعنی شلوار داشته باشه ولی لباس نه )ولی اینطوری همه بدنشو میبینن و این خیلی عصبیم میکنه پس نمیشه.
تهیونگ:خب اونجا باید بعضی از قسمتای شوی بدون لباس بری رو صحنه یعنی فقط شلوار داری، تو که باهاش مخالفت داری دیگه نه.
جونگکوک:نه چرا باید مخالفت کنم.
با این حرفش عصبی شدم ولی به روی خودم نیاوردم.
ولی چرا باید سر یه همچین موضوع احمقانه ای عصبی شم، اصلا بره به درک.
تهیونگ:قبوله.
یونگ هو:پس این مشکلم حل شد.( لبخند)
ویو تهیونگ داخل شرکت.
ادامه دارد..............
شرط برای پارت بعد
بازنشر ۲۰تا
کامنت۲۰تا
لایک ۱۵۰تا
هی هی شوخی کردم
لایک ۲۰تا
- ۱.۲k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط