ستاره ی سرخ اسمون
ستاره ی سرخ اسمون
پارت ۴
دوما کنارم نشست و دستم رو گرفت .
دوما : اها تو همسر اکازا هستی اکازا بهترین دوست منه . . . شاید بعضی مواقع از دستم عصبانی میشه و ب شوخی ب دهنم مشت میزنه ولی ما بهترین دوست های هم هستیم . . .
ا/ت : ولی اون گفته ک باید ازت فاصله بگیرم . . .
اگه اکازا بیاد و ما رو باهم ببینه هم منو هم دوما رو ب دار میکشه .
اما دوما رفتارش با من خوب بود .
دوما : خانم کوچولو ی سوالی ازت دارم .
ا/ت : چه سوالی . . . ؟
دوما : نمیخوام توی زندگی شخصیتون دخالت کنم اما وقتی ک رفتارت رو دیدم کنجکاو شدم .
ا/ت : قول میدی ب کسی نگی . . .
دوما : قول میدم .
میخواستم بهش بگم ک اکازا میاد بیرون و ما رو باهم میبینه . اکازا سر جاش خشکش میزنه . اما دوما اهمیتی نمیده .
دوما : خب خانم کوچولو داشتی میگفتی . . .
اکازا با عصبانیت ب سمت دوما میاد و ی مشت خیلی قوی ب دهن دوما میزنه و پرتش میکنه اون ور .
اکازا دستم رو میگیره و میکشه .
اکازا با عصبانیت : باید بریم خونه ما کلی کار داریم .
اکازا منو سوار ماشین میکنه و خودش هم سوار ماشین میشه و ماشین رو روشن میکنه .
جوری ک دستم رو گرفته بود خیلی درد داشت .
اکازا با حداکثر سرعت ماشین رو میرونه . کمتر از چند دقیقه ب خونه میرسیم . اون از ماشین پیاده میشه میاد در رو برای من باز میکنه . دستم رو میگیره رو از ماشین میکشه بیرون .
میدونستم قراره ک چ اتفاقی بیوفته .
ادامه دارد . . .
پارت ۴
دوما کنارم نشست و دستم رو گرفت .
دوما : اها تو همسر اکازا هستی اکازا بهترین دوست منه . . . شاید بعضی مواقع از دستم عصبانی میشه و ب شوخی ب دهنم مشت میزنه ولی ما بهترین دوست های هم هستیم . . .
ا/ت : ولی اون گفته ک باید ازت فاصله بگیرم . . .
اگه اکازا بیاد و ما رو باهم ببینه هم منو هم دوما رو ب دار میکشه .
اما دوما رفتارش با من خوب بود .
دوما : خانم کوچولو ی سوالی ازت دارم .
ا/ت : چه سوالی . . . ؟
دوما : نمیخوام توی زندگی شخصیتون دخالت کنم اما وقتی ک رفتارت رو دیدم کنجکاو شدم .
ا/ت : قول میدی ب کسی نگی . . .
دوما : قول میدم .
میخواستم بهش بگم ک اکازا میاد بیرون و ما رو باهم میبینه . اکازا سر جاش خشکش میزنه . اما دوما اهمیتی نمیده .
دوما : خب خانم کوچولو داشتی میگفتی . . .
اکازا با عصبانیت ب سمت دوما میاد و ی مشت خیلی قوی ب دهن دوما میزنه و پرتش میکنه اون ور .
اکازا دستم رو میگیره و میکشه .
اکازا با عصبانیت : باید بریم خونه ما کلی کار داریم .
اکازا منو سوار ماشین میکنه و خودش هم سوار ماشین میشه و ماشین رو روشن میکنه .
جوری ک دستم رو گرفته بود خیلی درد داشت .
اکازا با حداکثر سرعت ماشین رو میرونه . کمتر از چند دقیقه ب خونه میرسیم . اون از ماشین پیاده میشه میاد در رو برای من باز میکنه . دستم رو میگیره رو از ماشین میکشه بیرون .
میدونستم قراره ک چ اتفاقی بیوفته .
ادامه دارد . . .
- ۱.۵k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط