{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت قبل

ادامه پارت قبل

نداشتم. نگران بودم. نکنه چیز بدی پیش بیاد؟

بیشتر حدس و ترسم براي اميلي بود..میترسیدم چيزي براي اميلي پیش بیاد که اینطور وی رو داغون کرده طبق قولم مجبور شدم آموزش رقص به اميلي رو شروع کنم و ازش خواستم با تعادل کامل روي انگشتاي پاش وایسته و تا انجامش نده نمیریم سراغ حركت بعدي.. بدون کفش مخصوص سخت بود و گمانم ماه ها وقتش رو بگیره...

البرت هم کنارش سریع میکرد اینکارو بکنه و دوبار با مخ خورد زمین


فك كنم زیاد خوابیده بودم. افتاب اینطور میگفت

دیگه کمبود امکانات و نبود ساعت ادم رو خلاق میکنه.. احتمالا نزديك ظهر بود.

لباس عوض کردم و زدم بیرون صداي اميلي از محوطه میومد...

رفتم بیرون خندون افسار اسب سفیدی رو میکشید.

با دیدنم سریع دوید سمتم و با ذوق گفت: تایکا ببینش سفید و تمیز

یه کم جلو رفتم و گفتم چه خوشگله اميلي وی برام خریده..

لبخند زدم و گفتم مبارکه... اومد جلو و گفت: سوار ميشي؟

كمي ترسیده خودمو عقب کشیدم و گفتم نه..نه..من... البرت تند گفت: من بشینم.. من بشینم...

اما اميلي بهش توجهی نکرد و متعجب ابرو بالا انداخت

گفت: از اسب میترسی؟ تند گفتم نه..

يهو اسب شیعه کشید که با ترس دو قدم عقب رفتم.

ترسناك نبود ولي خوب.. تا حالا سوار نشده بودم.

خندید و گفت: میترسی...باورم نمیشه..واقعا اسب سوار
بلد نيستي؟

البرت من بلدم بده من سوار شم..

اميلي كلافه گفت: وی گفته تو نميتوني سوار شي.. البرت تخس دستاشو بغل کرد و رفت عقب تر و به بالکن

بالا سرش نگاه کرد و بلند گفت: چرا؟

وی-آلبرت.. با من بحث نكن..روزي که حوصله داشتم

سوارت میکنم. پس اون بالاست... آلبرت اما من بلدم

وی-نمیخوام اتفاقي برات بیوفته..پس بحث نکن..

البرت قهر رفت رو پله نشست.

اميلي واقعا اسب سواري بلد نيستي؟

نمیشد بگم ولی تو دوره خودمون بنده گواهینامه ماشین داشتم..دیگه اسب نداشتیم و اسب سواري شرمنده.. خندید و گفت عیب نداره بیا من یادت میدم...

مضطرب گفتم نه.. نیاز نیست.. من..

دستم رو کشید و گفت: عه.. لوس نشو..بیا...

و شروع کرد به توضیح دادن که چجوري بايد سوار شد و

افسار رو چطور گرفت و این حرفا

شنیدنش قابل فهم بود ولي انجامش..

وی تمام مدت تو بالکن طبقه بالا بود و داشت نگاهمون

میکرد.. این استرس و اضطرابم رو بیشتر میکرد.

حواسم پرت انگشترش میشد.

نمیدونم چرا زیر نگاهش احساس معذب بودن میکردم.. شاید به خاطر اون پیش بینی بود که توي چشماش دیده بودم.

وقتي اميلي گفت خوب.. حالا اروم سوارش شو.. عزا گرفتم و با ترس اداي گريه در آوردم.
عزا گرفتم و با ترس اداي گريه در آوردم.

بلند خندید و گفت نکن تایکا...برو.. مواظب باش...

به سختي سعي کردم خودمو بکشم بالا و از این تلاش چهارچنگولیم اميلي بلند بلند میخندید و البرتم همراهیش کرد.

به زور خودمو روي اسب نگه داشتم و ناشیانه خم شدم

که نیوفتم.. داشتن غش میکردن از خنده خوب نمیرین حالا...

اميلي بلند تر خندید و گفت: تایکا...باید قیافه خودت رو

ببيني.. و بلندتر خندید. منم نتونستم از خندهاش نخندم و خندیدم و گفتم:خوب بسه...نخند...

به زور گفت باشه باشه.. پاهاتو قشنگ و آزاد کن..و اروم

افسار رو بگیر

پام به لباسم گیر کرده بود.. اه..

هنوز به لباسهاي بلند عادت نکردم. جلوي دست و پاي ادم رو میگیرن.

خواستم آزادش کنم که یهو پام به بدن اسب خورد و خيلي سریع و یه دفعه اي با سرعت حرکت کرد و قبل از اینکه بتونم افسارش رو بگیرم از پشت سكندري خوردم وجيغ بلندی کشیدم و با کله خیلی محکم پرت شدم روي زمين.. تمام وجودم از درد تیر کشید. از جمله کمر و سرم اميلي وحشت زده جیغ کشید و داد زد: تایکا

و دوید بالا سرم. تار میدیدمش.

دستاي کوچولوي البرت اومد رو صورتم و نگران

گفت: تایکا

نگاهم خورد به بالکن بالا سرم که خالی بود. یه دفعه حضورش رو کنارم حس کردم

البرت رو هول داد کنار و بلند و هول گفت:چي شد؟

امیلی با ترس زد زیر گریه و :گفت وی اسب.. از اسب افتاد..

وی یه دفعه عصبي گفت مگه تو اینکاره اي اخه که داري يادش ميدي؟

دست مردونه اش سریع بازوم رو گرفت و اروم

گفت: خوبي؟ ببین منو.. به زور سعی کردم نگاش کنم اما نمیشد.

درمونده و با درد چشمام رو بستم.
دیدگاه ها (۰)

جادویی عشق part 46هر سه بالا سرم با هرل و ولا صدام میکردن نر...

جادویی عشق part ۴۷وی-باهام بيا.. تند و ترسون چرخیدم با شمعي ...

جادویی عشق part 4515. اروم چشمامو باز کردم خواب ارومي..داشتم...

جادویی عشق Part 44 اميلي-خوب ببخشید..حالا چي شد؟ دقیق برام ب...

ادامه پارت 3۴میشنید. با لبخند رفتم بیرون. اميلي اومد سمتم و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط