جادویی عشق part ۷۲
جادویی عشق part ۷۲
صبح نتونستم پلك رو هم بذارم... تنم هنوز از جاي دستا و لباش داغ بود..
هنوز هم داشتم میسوختم
این مردي کاري با من میکرد که تا حالا هیچ کس نتونسته بود. توان روبرویی باهاش رو نداشتم ولی
مجبور بودم ثابت کنم عین خیالم نیست و نمیتونه تاثیری روم بذاره..
اینجوری میخواستم همه چیز رو تموم کنم..
باید تمومش میکردم مجبور بودم رفتم بالا..
سالن غذاخوري خالي از اعضای خانواده بود و فقط سارا داشت میز
رو میچید.
لبخندي بهش زدم و درمونده رو صندلی نشستم.
به صندلي خالي وی نگاه کردم
چطور جلوش بشینم و وانمود کنم برام ارزشی نداشته و اتفاق
دیشب رو نمیخواستم وقتي تمام وجودم میخواستش؟
سخت بود..خیلی سخت..
زیر میز لباسم رو توي مشت عرق کرده ام گرفتم.
اميلي خندون اومد داخل و گفت: صبح بخیر تایکا جانم.. به زور سعی کردم لبخند مهربوني تحويلش بدم و گفتم:صبح بخیر
عزیزم.
اميلي هم به جاي خالي وی نگاه کرد و متعجب به سارا
:گفت وی جایی رفته؟
سارانه خانوم اقا هنوز توي تختشون هستن.
شاید اونم نمیخواد با من روبروشه..
یعنی از دستم عصبانیه که پسش زدم؟
اميلي متعجب ابرو بالا انداخت گفت الانم؟ اصلا.. اصلا سابقه نداره
وی دیر بیدار شه..
شايد براي شب بيداري ديشبه..
جورج که جلوي در بود و اومد داخل و :گفت حالشون خيلي خوب به
نظر نمیرسه خانوم..منم نگرانشونم...
نگران از جام پریدم
چشه ؟
اميلي هول گفت: دکتر خبر کردین؟ جورج-میگن نیاز نیست..
كلفه گفتن من مرارا اجر انوار خیال حتما حالش
اميلي کلافه گفت: نمیدونین وی لجبازه؟ واي خداا..حتما حالش خيلي بده که از تخت بیرون نیومده. من وی رو میشناسم..
و سریع رفت سمت اتاق وی.
منم با قلبي نگران سریع پشتش رفتم.
ضربه ارومي به در اتاق وی زد و رفت تو جلوی در وایستادم و نگاشون کردم
دل تو دلم نبود..
خيلي نگران نگاش کردم.
وی پیرهن سفیدی به تن داشت و پشت به در
کشیده بود.
روي تخت دراز امیلي دوید کنارش و نگران دست رو پیشونیش گذاشت و
گفت: وی خوبی؟
وی اروم گفت اره... خوبم...
صداش گرفته بود..انگار خواب بود.
اميلي-دکتر خبر کنم؟
وی نه... اميلي حالم خوبه..برو صبحانه تو بخور
این لجبازي و پافشاریش خیالم رو راحت و نگرانیم رو کم نمیکرد. اميلي نگام کرد که هنوز جلوي در بودم و گفت: تایکا بیا ببینش.. لج
کرده..خیلی داغه..
با پاهاي لرزون رفتم جلوتر
نگام کرد. با نگاهش حس کردم قلبم فرو ریخت
صورتش سرخ سرخ بود
کنار امیلی رو زمین نشستم و نگاش کردم
اونم خیره و جدي نگام میکرد.
واقعا حس میکردم قلبم داره از جا کنده میشه..
اميلي دستم رو گرفت و گفت: ببین چه داغه.. و اروم پشت دستم رو روی پیشونی وی گذاشت.
خيلي داغ بود..
هول گفتم:تب داري..
لبخند باريکي زد و چشماشو بست و :گفت خوبم.. برین صبحانه
بخورین و به کاراي روزتون مشغول شين.. فقط باید یه کم استراحت
کنم..
اميلي-با كي لج کردي؟
وی اخم کرد و گفت خودم میدونم چمه .امیلی پیله نکن. تا ظهر
*
وی اخم کرد و گفت: خودم میدونم چمه اميلي..پیله نکن... تا ظهر
بهتر میشم..برین.
آلبرت یه دفعه در اتاق رو باز کرد و وحشت زده گفت: وی داره میمیره؟
و تند دوید داخل و پرید رو تخت و با ترس و ناراحت داد زد: وی.. تو رو خدا نمیر..
من و اميلي متعجب و با دهن باز نگاش کردیم. با غیض گفتم: بچه تو مگه دیوونه اي؟ چرا اینجوري ميکني؟ یه ذره
تب داره.. وی چرخید سمتش و :گفت این انقدر به در و دیوار خورده مغزش تكون خورده..
نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و امیلی هم همراهیم کرد. آلبرت دو طرف صورت وی رو گرفت و گفت: واقعنی زنده ميموني؟
وی با غیض گفت: اگه تو اجازه بدي
آلبرت خندید و گونه شو بوسید.
وی دست به موهاش کشید و گفت کي بزرگ ميشي تو آخه.. البرت زود بزرگ میشم. حالا میاي ببريم اسب سواري؟ هر سه کلافه نفسمون رو فوت کردیم بیرون. وی مریض احوال به من و امیلی نگاه کرد و گفت: جان
عزیزاتون اینم با خودتون ببرین
البرتعه عه..پس اسب سواري چي؟؟
بازوش رو گرفتم و گفتم آلبرت بیا بیا بریم صبحانه بخور... آلبرت نگام کرد و گفت نمیبرتم اسب سواري؟
با حرص :گفتم حالش بده آلبرت
آلبرت خودتون میگین خوبه ااااااااي البرت
دستش رو کشیدم و گفتم نمیمیره ولی حالشم خوب نیست.
صبح نتونستم پلك رو هم بذارم... تنم هنوز از جاي دستا و لباش داغ بود..
هنوز هم داشتم میسوختم
این مردي کاري با من میکرد که تا حالا هیچ کس نتونسته بود. توان روبرویی باهاش رو نداشتم ولی
مجبور بودم ثابت کنم عین خیالم نیست و نمیتونه تاثیری روم بذاره..
اینجوری میخواستم همه چیز رو تموم کنم..
باید تمومش میکردم مجبور بودم رفتم بالا..
سالن غذاخوري خالي از اعضای خانواده بود و فقط سارا داشت میز
رو میچید.
لبخندي بهش زدم و درمونده رو صندلی نشستم.
به صندلي خالي وی نگاه کردم
چطور جلوش بشینم و وانمود کنم برام ارزشی نداشته و اتفاق
دیشب رو نمیخواستم وقتي تمام وجودم میخواستش؟
سخت بود..خیلی سخت..
زیر میز لباسم رو توي مشت عرق کرده ام گرفتم.
اميلي خندون اومد داخل و گفت: صبح بخیر تایکا جانم.. به زور سعی کردم لبخند مهربوني تحويلش بدم و گفتم:صبح بخیر
عزیزم.
اميلي هم به جاي خالي وی نگاه کرد و متعجب به سارا
:گفت وی جایی رفته؟
سارانه خانوم اقا هنوز توي تختشون هستن.
شاید اونم نمیخواد با من روبروشه..
یعنی از دستم عصبانیه که پسش زدم؟
اميلي متعجب ابرو بالا انداخت گفت الانم؟ اصلا.. اصلا سابقه نداره
وی دیر بیدار شه..
شايد براي شب بيداري ديشبه..
جورج که جلوي در بود و اومد داخل و :گفت حالشون خيلي خوب به
نظر نمیرسه خانوم..منم نگرانشونم...
نگران از جام پریدم
چشه ؟
اميلي هول گفت: دکتر خبر کردین؟ جورج-میگن نیاز نیست..
كلفه گفتن من مرارا اجر انوار خیال حتما حالش
اميلي کلافه گفت: نمیدونین وی لجبازه؟ واي خداا..حتما حالش خيلي بده که از تخت بیرون نیومده. من وی رو میشناسم..
و سریع رفت سمت اتاق وی.
منم با قلبي نگران سریع پشتش رفتم.
ضربه ارومي به در اتاق وی زد و رفت تو جلوی در وایستادم و نگاشون کردم
دل تو دلم نبود..
خيلي نگران نگاش کردم.
وی پیرهن سفیدی به تن داشت و پشت به در
کشیده بود.
روي تخت دراز امیلي دوید کنارش و نگران دست رو پیشونیش گذاشت و
گفت: وی خوبی؟
وی اروم گفت اره... خوبم...
صداش گرفته بود..انگار خواب بود.
اميلي-دکتر خبر کنم؟
وی نه... اميلي حالم خوبه..برو صبحانه تو بخور
این لجبازي و پافشاریش خیالم رو راحت و نگرانیم رو کم نمیکرد. اميلي نگام کرد که هنوز جلوي در بودم و گفت: تایکا بیا ببینش.. لج
کرده..خیلی داغه..
با پاهاي لرزون رفتم جلوتر
نگام کرد. با نگاهش حس کردم قلبم فرو ریخت
صورتش سرخ سرخ بود
کنار امیلی رو زمین نشستم و نگاش کردم
اونم خیره و جدي نگام میکرد.
واقعا حس میکردم قلبم داره از جا کنده میشه..
اميلي دستم رو گرفت و گفت: ببین چه داغه.. و اروم پشت دستم رو روی پیشونی وی گذاشت.
خيلي داغ بود..
هول گفتم:تب داري..
لبخند باريکي زد و چشماشو بست و :گفت خوبم.. برین صبحانه
بخورین و به کاراي روزتون مشغول شين.. فقط باید یه کم استراحت
کنم..
اميلي-با كي لج کردي؟
وی اخم کرد و گفت خودم میدونم چمه .امیلی پیله نکن. تا ظهر
*
وی اخم کرد و گفت: خودم میدونم چمه اميلي..پیله نکن... تا ظهر
بهتر میشم..برین.
آلبرت یه دفعه در اتاق رو باز کرد و وحشت زده گفت: وی داره میمیره؟
و تند دوید داخل و پرید رو تخت و با ترس و ناراحت داد زد: وی.. تو رو خدا نمیر..
من و اميلي متعجب و با دهن باز نگاش کردیم. با غیض گفتم: بچه تو مگه دیوونه اي؟ چرا اینجوري ميکني؟ یه ذره
تب داره.. وی چرخید سمتش و :گفت این انقدر به در و دیوار خورده مغزش تكون خورده..
نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و امیلی هم همراهیم کرد. آلبرت دو طرف صورت وی رو گرفت و گفت: واقعنی زنده ميموني؟
وی با غیض گفت: اگه تو اجازه بدي
آلبرت خندید و گونه شو بوسید.
وی دست به موهاش کشید و گفت کي بزرگ ميشي تو آخه.. البرت زود بزرگ میشم. حالا میاي ببريم اسب سواري؟ هر سه کلافه نفسمون رو فوت کردیم بیرون. وی مریض احوال به من و امیلی نگاه کرد و گفت: جان
عزیزاتون اینم با خودتون ببرین
البرتعه عه..پس اسب سواري چي؟؟
بازوش رو گرفتم و گفتم آلبرت بیا بیا بریم صبحانه بخور... آلبرت نگام کرد و گفت نمیبرتم اسب سواري؟
با حرص :گفتم حالش بده آلبرت
آلبرت خودتون میگین خوبه ااااااااي البرت
دستش رو کشیدم و گفتم نمیمیره ولی حالشم خوب نیست.
- ۲۱۵
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط