پارت
عاشق خدمتکار شدم
پارت اول
جونگ کوک در خانواده ای پولدار زندگی می کرد. انها برای کار های خود خدمتکار به نام لیها گرفت. جونگ کوک مریضی ای ضد اجتماعی داشت یعنی عاشق نمی تونست بشه. لیها اولین کارشو شروع کرد. وقتی داشت کارشو می کرد. جونگ کوک با پدرش دعوا می کرد.
پدر کوک=) چرا نمیری ازدواج کنی برام نوه بیاری ها؟
کوک=) بابا تواین دوره زمونه هیچکس منو برای خودم نمی هواد برای پولم می خواد.
پدر کوک=) برام مهم نیست تا یک ماه دیگه ازدواج کردی، کردی، نکزدی از این خونه میندازمت بیرون.
کوک به اتاقش رفت و محکم درو بست
لیها رفت تو اتاق جونگ کوک و گفت....
لیها=) سلام اقای جئون.
کوک=) سلام.
لیها=) چرا با پدرتون مشکل دارید.
کوک=) درک نمی کنن.
لیها=) من در کت می کنم. من وقتی بچه بودم مامان و بابام ولم کردن.
کوک=) برات متاسفم.
لیها=) ممنون، من می دونم تو این دوره زمونه هیچکس تو رو برای خودت نمیخواد، برای پولت می خواد.
کوک=) ممنون درکم می کنی.
لیها=) هر وقت خواستی می تونی باهام حرف بزنی، من میشنوم.
لیها لبخندی زد و رفت.
کوک
وقتی باهام صحبت کرد حس خوبی داشتم تاحالا این حسو نداشتم، واقعا خیلی مهربونه.
لیها داست ظرفارو میشست که یهو یکی از بشقابا از دستش افتاد و شکست. پدر کوک سمت لیها امد و گفت...
پدر کوک=) دستو چلفتی، چرا انداختیش.
لیها=) ببخشید اقا از دستم افتاد.
پدر کوک=)واقعا نفهمی.
لیها=) اقا بهتون گفتم که از دستم لیز خورد.
پدر کوک=) بلبل زبونی می کنی.
پدر کوک لیها رو به اتاق کوک کبوند. پدر لیها دستش رو دراز کرد تا تو صورت لیها بزنه ولی کوک در اتاقشو باز کرد لیها رو از دستش گرفت چرخوند و برد تو اتاقش و درو بست. کوک وقتی لیها رسید بهش چسبوند به دیوار و دستشو رو دیوار گذاشت. پدر کوک درو اتاقشو باز کرد. وارد شد و گفت......
پدر کوک=) جونگ کوک بیا اینور.
کوک=) بابا نمیرم
پدر کوک اومد لیها رو بزنه ولی جونگ کوک دستشو گرفت و نزدیکش کرد
لیها
وقتی دستشتمو گرفت و به خودش چسبوند احساس امنیت کردم. دلم می خواست همینجوری تو بغلش بمونم.
پارت اول
جونگ کوک در خانواده ای پولدار زندگی می کرد. انها برای کار های خود خدمتکار به نام لیها گرفت. جونگ کوک مریضی ای ضد اجتماعی داشت یعنی عاشق نمی تونست بشه. لیها اولین کارشو شروع کرد. وقتی داشت کارشو می کرد. جونگ کوک با پدرش دعوا می کرد.
پدر کوک=) چرا نمیری ازدواج کنی برام نوه بیاری ها؟
کوک=) بابا تواین دوره زمونه هیچکس منو برای خودم نمی هواد برای پولم می خواد.
پدر کوک=) برام مهم نیست تا یک ماه دیگه ازدواج کردی، کردی، نکزدی از این خونه میندازمت بیرون.
کوک به اتاقش رفت و محکم درو بست
لیها رفت تو اتاق جونگ کوک و گفت....
لیها=) سلام اقای جئون.
کوک=) سلام.
لیها=) چرا با پدرتون مشکل دارید.
کوک=) درک نمی کنن.
لیها=) من در کت می کنم. من وقتی بچه بودم مامان و بابام ولم کردن.
کوک=) برات متاسفم.
لیها=) ممنون، من می دونم تو این دوره زمونه هیچکس تو رو برای خودت نمیخواد، برای پولت می خواد.
کوک=) ممنون درکم می کنی.
لیها=) هر وقت خواستی می تونی باهام حرف بزنی، من میشنوم.
لیها لبخندی زد و رفت.
کوک
وقتی باهام صحبت کرد حس خوبی داشتم تاحالا این حسو نداشتم، واقعا خیلی مهربونه.
لیها داست ظرفارو میشست که یهو یکی از بشقابا از دستش افتاد و شکست. پدر کوک سمت لیها امد و گفت...
پدر کوک=) دستو چلفتی، چرا انداختیش.
لیها=) ببخشید اقا از دستم افتاد.
پدر کوک=)واقعا نفهمی.
لیها=) اقا بهتون گفتم که از دستم لیز خورد.
پدر کوک=) بلبل زبونی می کنی.
پدر کوک لیها رو به اتاق کوک کبوند. پدر لیها دستش رو دراز کرد تا تو صورت لیها بزنه ولی کوک در اتاقشو باز کرد لیها رو از دستش گرفت چرخوند و برد تو اتاقش و درو بست. کوک وقتی لیها رسید بهش چسبوند به دیوار و دستشو رو دیوار گذاشت. پدر کوک درو اتاقشو باز کرد. وارد شد و گفت......
پدر کوک=) جونگ کوک بیا اینور.
کوک=) بابا نمیرم
پدر کوک اومد لیها رو بزنه ولی جونگ کوک دستشو گرفت و نزدیکش کرد
لیها
وقتی دستشتمو گرفت و به خودش چسبوند احساس امنیت کردم. دلم می خواست همینجوری تو بغلش بمونم.
- ۵۳
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط