{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗

╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗

🌙 ویو آت

فردا بالاخره رسید.

از صبح، هر چند دقیقه یک‌بار به ساعت نگاه می‌کردم.

خودمم نمی‌فهمیدم چرا این‌قدر منتظر دیدنش بودم. 🥺💭

ساعت پنج، جیهوپ جلوی کافه منتظرم بود.

همین که منو دید، لبخند زد.

جیهوپ:
سلام، آت. 🦋

آت:
سلام.

جیهوپ:
امروز دیگه سورپرایز نداریم. قول.

آت:
خوبه! 😂

با هم وارد کافه شدیم و نشستیم.

چند دقیقه‌ای درباره‌ی چیزهای مختلف حرف زدیم؛ از مدرسه و علایقمون گرفته تا چیزهای کوچیکی که باعث می‌شد هر دو بخندیم.

تا اینکه جیهوپ ساکت شد.

آت:
چی شد؟

جیهوپ:
آت... می‌خوام یه چیزی بهت بگم.

آت:
چی؟

جیهوپ چند لحظه به فنجونش نگاه کرد و بعد چشم‌هاش رو بالا آورد.

جیهوپ:
از وقتی دیدمت، هر بار که ازت خداحافظی می‌کنم، دلم می‌خواد دوباره ببینمت.

آت چیزی نگفت.

جیهوپ:
اول فکر کردم فقط ازت خوشم اومده و دوست دارم بیشتر بشناسمت...

لبخند کوچیکی زد.

جیهوپ:
ولی فکر کنم دیگه بیشتر از اینه.

آت:
جیهوپ...

جیهوپ:
می‌دونم شاید زوده، ولی نمی‌خواستم حسّم رو پنهون کنم.

آت چند ثانیه ساکت موند.

بعد لبخند زد.

آت:
فکر می‌کنی فقط خودت این حس رو داری؟

جیهوپ با تعجب نگاهش کرد.

جیهوپ:
یعنی...

آت:
منم هر بار که می‌رفتی، منتظر بودم دوباره ببینمت. 🥺💜

لبخند جیهوپ بیشتر شد.

جیهوپ:
پس یعنی...

آت:
آره. 😌🦋

جیهوپ با خوشحالی خندید.

جیهوپ:
باورم نمیشه!

آت:
چرا؟ 😂

جیهوپ:
چون فکر می‌کردم باید خیلی بیشتر تلاش کنم!

آت:
خب... شاید هنوزم باید تلاش کنی. 😭😂

جیهوپ:
قبوله!

هر دو خندیدیم.

و شاید هیچ‌کدوممون نمی‌دونستیم آینده چی میشه...

اما همون روز، هر دو فهمیدیم چیزی که بینمون شکل گرفته بود، دیگه فقط یه آشنایی ساده نبود. 💜🦋✨

╚═══.·:·.💜.·:·.═══╝

پایان مینی‌رمان جیهوپ × آت 🥺🎀💜

و این‌طوری آشنایی ساده‌ی دو نفر، تبدیل شد به شروع یه حس قشنگ... 🦋✨
دیدگاه ها (۴)

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮✦ پارت ۸ | حسی که نمی‌شد ...

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

فیلیکس و می سان 💋

آخرین بحث پارت ۲۱

پشت نگاه سردت ...🎀🦋 پارت 21 — ویو آت 🦋🎀تمام کلاس، ذهنم درگیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط