{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

”دیگر ساعتی بر دستِ من نخواهی دید

”دیگر ساعتی بر دستِ من نخواهی دید
من بعد عبور ریز عقربه‌ها را مرور نخواهم کرد
وقتی قراری ما بین نگاه من
و بی اعتنایی نگاه تو نیست،
ساعت به چه کارِ من می‌آید؟
می‌خواهم به سرعت پروانه‌ها پیر شوم
مثلِ همین گلِ سرخِ لیوان نشین،
که پیش از پریروز شدنِ امروز
می‌پژمرد
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،
مرا نشناسی،
ولی دستم را بگیری و از ازدحام خیابان عبورم دهی
حالا می‌روم که بخوابم
خدا را چه دیده‌ای
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم
تو هم از فردا،
دست تمام پیرمردان وامانده در کنار خیابان را بگیر
دلواپس نباش
آشنایی نخواهم داد
قول می‌دهم آن‌قدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشم‌هایم نیز،
مرا نشناسی
شب بخیر ” 

#یغما_گلرویی
.
دیدگاه ها (۱)

در شلوغی این شهر، میان هزار نگاه،فقط نگاه تو مرا از خودم می‌...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

قصه نوزدهم: یاران امام حسین (ع) (بخش پایانی)

😘❤️💔😘پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①_بخش دوم_متاسفانه شمشیرباز خوبی...

🌱پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، پیش ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❸'به همین داغ بسوزی که مرا سوخته‌ای'#صائب_تبریزی✮...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 6کالسکه آرام از خیابان‌های شهر عبور ...

وقتی یادت رفت مرا دوست داشتی...

پارت: 12 (بخش6) ساعت ١٢:٢٠ بامداد زاویه دید: زین**ماشینم را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط