پیرمرد ی تمام عمرش را
#پیرمرد ی تمام عمرش را
بین #بازار و #کوچه سر می کرد
هرکسی بار در دکانش داشت
پیر افتاده را خبر میکرد
او که عمری برای #نان_حلال
#گاری اش را به هر طرف می برد
قول داده که #رایگان ببرد
بار #روضه اگر به تورش خورد
روزی از کوچه که به خانه رسید
همسرش گفت: #درد_نان داریم
از بد حادثه همین امشب
نان نداریم و #میهمان داریم
سال ها با غم تهی دستی
در خفایت اگرچه سر کردی
می رود #آبرو یمان امشب
دست خالی اگر تو برگردی
باز هم راهی خیابان شد
#حجره ها را یکی یکی می دید
هیچ باری نمانده روی زمین
از نگاهش #عذاب می بارید
گوشه ای بین کوچه و بازار
با خودش گفت کاش می مردم
خسته ام دیگر از همه از بس
#حسرت عمر رفته را خوردم
در همین حال بر زمین خوابید
ناگهان #کودکی صدایش کرد
پیر مرد خمیده حیران شد
گیوه را تا به تا که پایش کرد
گفت جانم مرا صدا کردی
زود تر عرضه کن که کارت چیست؟
مس، ملافه، گلیم ، یا قالی
حاضرم من بگو که بارت چیست
پسرک گفت پیش ان کوچه
#روضه_هفتگی شده برپا
دیگ را از حیاط خانه ما
میتوانی بیاوری آقا؟
پیرمرد از جواب او جا خورد
دیگ نذری #روضه را میدید
گاری اش را جلو عقب کرد و
به سیه روزی خودش خندید
یادش افتاد #عهد_دیرین را
روز اول که گاری اش را برد
قول داده که رایگان ببرد
بار روضه اگر به تورش خورد
پیر مردی که در دوراهی بود
این طرف #دیگ_نذری بی مزد
آن طرف خانواده اش محتاج
مرگ بر روزگار شادی دزد
دیگ را برد عقل او می گفت
مزد زحمت بگیر و #عاقل باش
که در این روزگار جایز نیست
تنگدستی و کار بی پاداش
دل ولی حرف دیگری میزد
عهد دیرین بهانه دل بود
پیرمرد از دلش حمایت کرد
بس که این پیر خسته عاقل بود
دیگ را برد مبلغی نگرفت
دست خالی به خانه بر می گشت
پیر مرد شکسته و تنها
از گذشته شکسته تر می گشت
تا به خانه رسید از بازار
ناگهان مضطرب شد و #حیران
پشت در کفش های بسیار و
داخل خانه مملو از مهمان
از لب پنجره نگاه انداخت
میوه های عجیب و رنگارنگ
عطر ناب #برنج_ایرانی
نالهٔ #زعفران در هاونگ
همسرش که ز خانه بیرون رفت
دید مردش نشسته با حیرت
گفت از دست پر رسیدن تو
متحیر شدم خدا قوت
تا تو از خانمان برون رفتی
پیرمردی شریف و گاری کش
دم در آمد و صدایم زد
گفتم از پشت نرده فرمایش؟
بیقرارو شکسته چون مرغی
که پر و بال بر قفس می زد
عطش از #چهره اش نمایان بود
#تشنه بود و #نفس نفس می زد
گفت این خوار و بار را داده است
مادری قد کمان و آزرده
ما بدهکار همسرت هستیم
دیگ نذری برایمان برده
هرکسی که ندارد #عشق تورا
تازه فهمیده که نداری چیست
قصه کل #عاشقان_حسین
قصه پیرمرد گاریچی ست
✍️ شاعر: ناشناس
؛__________❤__________
#شعر #نثر
#گنجینه_ادب_فارسی
#ادبیات_فارسی #شعر_فارسی
#سرای_فارسی #آشیانه_شعر_نثر
#داستان #داستانک #حکایت #شعر_آیینی
#یا_فاطمه_الزهرا سلاماللهعلیها
#امام_حسین علیهالسلام
بین #بازار و #کوچه سر می کرد
هرکسی بار در دکانش داشت
پیر افتاده را خبر میکرد
او که عمری برای #نان_حلال
#گاری اش را به هر طرف می برد
قول داده که #رایگان ببرد
بار #روضه اگر به تورش خورد
روزی از کوچه که به خانه رسید
همسرش گفت: #درد_نان داریم
از بد حادثه همین امشب
نان نداریم و #میهمان داریم
سال ها با غم تهی دستی
در خفایت اگرچه سر کردی
می رود #آبرو یمان امشب
دست خالی اگر تو برگردی
باز هم راهی خیابان شد
#حجره ها را یکی یکی می دید
هیچ باری نمانده روی زمین
از نگاهش #عذاب می بارید
گوشه ای بین کوچه و بازار
با خودش گفت کاش می مردم
خسته ام دیگر از همه از بس
#حسرت عمر رفته را خوردم
در همین حال بر زمین خوابید
ناگهان #کودکی صدایش کرد
پیر مرد خمیده حیران شد
گیوه را تا به تا که پایش کرد
گفت جانم مرا صدا کردی
زود تر عرضه کن که کارت چیست؟
مس، ملافه، گلیم ، یا قالی
حاضرم من بگو که بارت چیست
پسرک گفت پیش ان کوچه
#روضه_هفتگی شده برپا
دیگ را از حیاط خانه ما
میتوانی بیاوری آقا؟
پیرمرد از جواب او جا خورد
دیگ نذری #روضه را میدید
گاری اش را جلو عقب کرد و
به سیه روزی خودش خندید
یادش افتاد #عهد_دیرین را
روز اول که گاری اش را برد
قول داده که رایگان ببرد
بار روضه اگر به تورش خورد
پیر مردی که در دوراهی بود
این طرف #دیگ_نذری بی مزد
آن طرف خانواده اش محتاج
مرگ بر روزگار شادی دزد
دیگ را برد عقل او می گفت
مزد زحمت بگیر و #عاقل باش
که در این روزگار جایز نیست
تنگدستی و کار بی پاداش
دل ولی حرف دیگری میزد
عهد دیرین بهانه دل بود
پیرمرد از دلش حمایت کرد
بس که این پیر خسته عاقل بود
دیگ را برد مبلغی نگرفت
دست خالی به خانه بر می گشت
پیر مرد شکسته و تنها
از گذشته شکسته تر می گشت
تا به خانه رسید از بازار
ناگهان مضطرب شد و #حیران
پشت در کفش های بسیار و
داخل خانه مملو از مهمان
از لب پنجره نگاه انداخت
میوه های عجیب و رنگارنگ
عطر ناب #برنج_ایرانی
نالهٔ #زعفران در هاونگ
همسرش که ز خانه بیرون رفت
دید مردش نشسته با حیرت
گفت از دست پر رسیدن تو
متحیر شدم خدا قوت
تا تو از خانمان برون رفتی
پیرمردی شریف و گاری کش
دم در آمد و صدایم زد
گفتم از پشت نرده فرمایش؟
بیقرارو شکسته چون مرغی
که پر و بال بر قفس می زد
عطش از #چهره اش نمایان بود
#تشنه بود و #نفس نفس می زد
گفت این خوار و بار را داده است
مادری قد کمان و آزرده
ما بدهکار همسرت هستیم
دیگ نذری برایمان برده
هرکسی که ندارد #عشق تورا
تازه فهمیده که نداری چیست
قصه کل #عاشقان_حسین
قصه پیرمرد گاریچی ست
✍️ شاعر: ناشناس
؛__________❤__________
#شعر #نثر
#گنجینه_ادب_فارسی
#ادبیات_فارسی #شعر_فارسی
#سرای_فارسی #آشیانه_شعر_نثر
#داستان #داستانک #حکایت #شعر_آیینی
#یا_فاطمه_الزهرا سلاماللهعلیها
#امام_حسین علیهالسلام
- ۵۶.۷k
- ۳۰ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط