یادم آید، تو به من گفتی:

یادم آید، تو به من گفتی:
«از این عشق حذر کن!

با تو گفتم: «حذر از عشق!؟ ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم...»

باز گفتم که : «تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

#فریدون مشیری
دیدگاه ها (۳)

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم --------Part26

پارت ۲ ویو ا.ت همونجا ساکت نشسته بودم و اهمیتی به حرفای بقیه...

با تو گفتم حَذَر از عشق ؟ ندانمسفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانمرو...

با تو گفتم حَذَر از عشق ؟ ندانمسفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانمرو...

یادم آید: تو بمن گفتی:ازین عشق حذر کن!لحظه‌ای چند بر این آب ...

با تو گفتنم :حذر از عشق ؟ندانمسفر از پیش تو ؟هرگز نتوانم روز...

روز اول که دل من به تمنای تو پر زدچون کبوتر لب بام تو نشستمت...

با تو گفتمحذر از عشق ندانمسفر از پیشِ تو هرگزنتوانم . . . نت...

توهمه راز جهان ریخته در چشم سیاهتمن همه محوتماشای نگاهتآسمان...

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زدچون کبوتر، لب بام تو نشست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط