{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیره‌های خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_³¹

نگاهِ سنگینِ اون زن هنوز روی وُید بود. «مگر اینکه یکی از خودتون رو توش گیر بندازه...» اون جمله مثلِ نقشِ روی سنگ، توی هوایِ مرمری حک شده بود.

وُید شمشیرش رو روی زمین گذاشت و مستقیم به چشمانِ زن نگاه کرد. «یعنی چی؟ تو داری می‌گی که برای اینکه امپراتورها نتونن به این دنیا برسن، باید یه نفر اینجا موندگار بشه؟»

اِلا، که هنوز روی زانو بود، با بی‌قراری نگاهش کرد. ولی قبل از اینکه حرفی بزنه، زن با آرامش گفت: «نه. نگهبان، تنها کسیه که می‌تونه درِ این دنیا رو ببنده و همیشه بسته نگهش داره. و نگهبانِ اصلی... تو هستی، اِلا.»

لحظه‌ای سکوت شد. اِلا سرش رو بلند کرد و به مادرش خیره شد. «پس من... باید همینجا بمونم؟ برای همیشه؟ تو این دنیایِ بی‌انتها؟»

زن سری تکان داد. «اگه اون‌ها بیرون این دنیا منتظر باشن و دریچه باز بمونه، دیر یا زود راهی پیدا می‌کنن. اگه تو اینجا باشی، اون‌ها هرگز نمی‌تونن عبور کنن. اما این یعنی...» چشمانِ آرومِ اون زن پر از غم پُر شد. «...این یعنی از دنیایِ خودت فاصله می‌گیری.»

وُید که تا الان ساکت بود، ناگهان قدمی به جلو گذاشت. «پس من هم همینجا می‌مونم.»

اِلا سرش رو چرخوند و با چشمانِ گشاد به وُید نگاه کرد. «وُید، نه! تو نمی‌تونی...»

«می‌تونم.» وُید بدونِ لحظه‌ای درنگ حرفش رو زد. «تو دنیایِ واقعی، من هیچ‌چیزی نداشتم که به خاطرش برگردم. هیچ‌کس. هیچ‌جایی. اینجا، اون‌جایی که تو می‌مونی، همون جاییه که من هم می‌مونم. اینو همون لحظه که دستت رو گرفتم فهمیدم.»

اِلا لبخندی تلخ زد و اشک از گوشه‌ی چشمش جاری شد. «تو دیوونه‌ای، وُید.»

«قبول دارم.» وُید نزدیکتر اومد و جلوش زانو زد، طوری که چشمانش دقیقاً هم‌قد چشمانِ اِلا شد. «ولی این اولین بار نیست که تصمیمِ دیوونه‌واری گرفتم. این بار ولی... انتخابش تاسف نداره.»

در اون لحظه، از پشتِ اون‌ها، صدایِ زمزمه‌هایِ باستانی دوباره بلند شد. اون حلقه‌هایِ نورانیِ آبی شروع به تپیدن کردن، انگار چیزی داشت سعی می‌کرد از بیرون وارد بشه. امپراتورها. اون‌ها فهمیده بودن دریچه کجاست و داشتند به سمتش می‌اومدن.

مادرِ اِلا سری تکان داد. «وقت تنگه. اگه می‌خواید با هم بمونید، باید آماده‌ی آخرین نبرد باشید. اما لطفاً... اول یه کاری که بیست ساله دلم براش تنگ شده انجام بدید.»

اِلا صورتش رو بالا گرفت و با سوال به مادرش نگاه کرد. مادرش با لبخند گفت: «نگاهِ دو نفر که دیگه هیچی جلوشون رو نمی‌گیره.»

وُید برگشت و به اِلا نگاه کرد. در اون ثانیه، درخششِ نقره‌ایِ چشمانِ اِلا دیگه ترسناک نبود؛ آروم بود، انگار یه چیزی توی دلهاشون همصدا کرده باشه. وُید ناخودآگاه دستش رو روی صورتِ اِلا گذاشت و طوری که انگار بادش از توی نفسش در می‌اومد، گفت:

«قرار نبود وسطِ جنگ بشه، ولی... این لحظه‌ی درستشه. فقط بذار یه بار قبل از اینکه دنیا رو آتیش بکشیم، ثابت کنم که هرچی می‌گم حقیقته.»

اِلا واسطه گرفت تعجب کرد؛ چشمانش یک لحظه از ناباوری گشاد شد و دستش بی‌اختیار بالا اومد تا شاید جلوش رو بگیره، ولی نشد. چون وُید خم شد و لب‌هاش رو آروم روی لب‌هایِ اِلا گذاشت.

اِلا در اون لحظه یخ زد. فقط چند ثانیه، مثلِ کسی که منتظرِ ضربه‌ست. ولی بعد، به جاشِ ترس، گرمایِ عجیبی توی سینه‌ش پیچید؛ همونی که شباهت به اون پیوندِ روحیِ اول اما این بار واقعی‌تر، انسانی‌تر بود. آروم دستش رو روی سینه‌ی وُید گذاشت و... جوابش داد.

مادرِ اِلا، از دور، با چشمانی که پر از اشک شده بود لبخند زد و آروم گفت: «آفرین. حالا می‌تونید جلویِ همه‌یِ اون خدایِ بی‌قلب رو بایستید.»

وقتی وُید از اِلا فاصله گرفت، پیشونی‌هاشون هنوز به هم نزدیک بود. اِلا با صدایی که از خنده و اشک مخلوط بود گفت: «دیدی چقدر طول کشید تا جرأتِ حرکتش بهت بیاد؟»

وُید با لبخند، شمشیرش رو از زمین برداشت و بلند شد. «دفعه‌ی بعد، وسطِ جنگ انجامش می‌دم تا حتماً بهت اثبات کنم.»

اِلا هم بلند شد، و این بار دستش رو محکم در دستِ وُید گذاشت. «فکر کنم از همین الان بهش کار داریم. چون اون‌ها رسیدن.»

در انتهای اون دنیایِ مرمری، یه شکافِ نورانی باز شد و سه سایه پر از دود و ستاره‌ی مرده شروع به عبور کردن. امپراتورها.

وُید و اِلا شونه به شونه، جلوی مادرِ اِلا و جلوی تمامِ اون دنیا ایستادن.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط