{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو را می خواهم و دانم که هرگز

تو را می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد وتیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خامُش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی

لبش با بوسه می آید به سویم

اگر ای آسمان خواهم که یک روز

از این زندان خامُش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم؟

ز من بگذر که من مرغی اسیرم...!



فروغ فرخزاد
دیدگاه ها (۱)

ازم پرسیدن :اگر دنیا را برایت بدهند چی خواهی کرد ...... ؟با ...

مهم نیستعمر"کوتاه" باشد ، یا "بلند"مهم ، نفس هایی ستکه با تو...

ساده هستمساده می بینمساده می پندارم زندگی رانمیدانستم جرم می...

برگـَـــرد..یادتـــــ ــ ـ را جا گذاشتــــ ـــ ـی..نمی خواهم...

🍒🌱سلام من به شکوهِ پر از وقار شماگلی ز باغ غزل می کنم نثار ش...

سلام!حال همه‌ی ما خوب استملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط