عنوان : تماشای فروپاشی یک خورشید
عنوان : تماشای فروپاشی یک خورشید
همه از تو میپرسن: چرا دیگه اونطور نمیخندی؟
همه دنبال اون جیهوپِ پر از انرژی و رقص میگردن، اون مردی که با یه لبخند، دنیا رو روشن میکرد
اما اونا نمیبینن که چطور اون نور، ذره ذره توی چشمات خاموش شده
من میبینم... من میبینم که چطور وقتی فکر میکنی کسی نیست، با خودت میجنگی
میبینم که چطور اون لبخندِ همیشگی، حالا مثل یه ماسکِ سنگین روی صورتت سنگینی میکنه.
میدونم که اون رفتن، فقط یه مرگ ساده نبود؛ انگار یه تیکه از هستیِ تو رو با خودش برد
اون خواهرت، تنها کسی بود که میدونست پشت این درخشش، چقدر قلبِ تو ظریفه
حالا تو توی یه دنیای بیصدا اسیر شدی، و من... من فقط یه تماشاچیِ غمگینم
که میخواد برگرده به عقب، به اون روزهایی که خندههات واقعی بود.
جیهوپ، من عاشق اون مردِ خورشیدیام، اما عاشق این مردِ زخمی هم هستم
حتی اگه دیگه نتونی برام برق بزنی، حتی اگه دیگه نای رقصیدن نداشته باشی
من اینجا هستم، توی این تاریکی که تو ساختهای
نمیخوام ازت بخوام که دوباره مثل قبل باشی، فقط میخوام کنارت باشم
حتی اگه تنها کاری که میتونیم بکنیم، نشستن توی این سکوت و گریه کردن باشه.
گاهی اوقات وقتی به چشمات نگاه میکنم، انگار یه دریای بیکران از غم میبینم
یه دریایی که اون روایتی از تنهایی و اون حادثهی تلخ داره
تو سعی میکنی قوی باشی، سعی میکنی برای دنیا همون جیهوپِ سابق باشی
اما من میدانم که تو از درون، مثل یه شهرِ ویران شدهای که دیگه هیچ مردمی توش نیستن.
میخوام دستاتو بگیرم و بهت بگم که اشکهای تو، نقطه ضعف نیست
اینها تنها راهیه که میفهمم هنوز قلبِ تو زنده است، و هنوز اونقدر مهربونی که میتونی درد بکشی
خواهرت شاید دیگه کنارمون نباشه، اما اون بخشی از روح توئه، و من... من هم بخشی از روح تو هستم
بذار این درد رو با هم تقسیم کنیم، حتی اگه هیچوقت مثل قبل نشیم.
نمیخواد برگردی به اون آدمِ قدیمی، جیهوپ...
فقط کافیه اجازه بدی من توی این تاریکی، کنارِ تو بمونم
تا شاید، روزی یه روز، دوباره یه ذره نور... از بین این همه خاکستر، پیدا بشه.
همه از تو میپرسن: چرا دیگه اونطور نمیخندی؟
همه دنبال اون جیهوپِ پر از انرژی و رقص میگردن، اون مردی که با یه لبخند، دنیا رو روشن میکرد
اما اونا نمیبینن که چطور اون نور، ذره ذره توی چشمات خاموش شده
من میبینم... من میبینم که چطور وقتی فکر میکنی کسی نیست، با خودت میجنگی
میبینم که چطور اون لبخندِ همیشگی، حالا مثل یه ماسکِ سنگین روی صورتت سنگینی میکنه.
میدونم که اون رفتن، فقط یه مرگ ساده نبود؛ انگار یه تیکه از هستیِ تو رو با خودش برد
اون خواهرت، تنها کسی بود که میدونست پشت این درخشش، چقدر قلبِ تو ظریفه
حالا تو توی یه دنیای بیصدا اسیر شدی، و من... من فقط یه تماشاچیِ غمگینم
که میخواد برگرده به عقب، به اون روزهایی که خندههات واقعی بود.
جیهوپ، من عاشق اون مردِ خورشیدیام، اما عاشق این مردِ زخمی هم هستم
حتی اگه دیگه نتونی برام برق بزنی، حتی اگه دیگه نای رقصیدن نداشته باشی
من اینجا هستم، توی این تاریکی که تو ساختهای
نمیخوام ازت بخوام که دوباره مثل قبل باشی، فقط میخوام کنارت باشم
حتی اگه تنها کاری که میتونیم بکنیم، نشستن توی این سکوت و گریه کردن باشه.
گاهی اوقات وقتی به چشمات نگاه میکنم، انگار یه دریای بیکران از غم میبینم
یه دریایی که اون روایتی از تنهایی و اون حادثهی تلخ داره
تو سعی میکنی قوی باشی، سعی میکنی برای دنیا همون جیهوپِ سابق باشی
اما من میدانم که تو از درون، مثل یه شهرِ ویران شدهای که دیگه هیچ مردمی توش نیستن.
میخوام دستاتو بگیرم و بهت بگم که اشکهای تو، نقطه ضعف نیست
اینها تنها راهیه که میفهمم هنوز قلبِ تو زنده است، و هنوز اونقدر مهربونی که میتونی درد بکشی
خواهرت شاید دیگه کنارمون نباشه، اما اون بخشی از روح توئه، و من... من هم بخشی از روح تو هستم
بذار این درد رو با هم تقسیم کنیم، حتی اگه هیچوقت مثل قبل نشیم.
نمیخواد برگردی به اون آدمِ قدیمی، جیهوپ...
فقط کافیه اجازه بدی من توی این تاریکی، کنارِ تو بمونم
تا شاید، روزی یه روز، دوباره یه ذره نور... از بین این همه خاکستر، پیدا بشه.
- ۸۰
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط