حسمبهتو
#حسم_به_تو
p3:
فردا صبح تو مدرسه
بکی دوید و اومد به انیا بقیه بچه ها گفت
بکی: بچه ها راه رفتن به پشت بام مدرسه رو پیدا کردم تا معلم ها پیداشون نشده بزن بریم
همکلاسی های بکی از جمله دلارا و دلین سو و....رفتن
بچه ها داشتن اینور و اونور رو نگاه می کردن و انیا یه گوشه نشته بود داشت به یه جا نگاه می کرد
دامیان: انیا چی شده
انیا سریع بلند شد که به دامیان بگه نظافت چی داره دزدی می کنه که پاش لیز خود و داشت می اوفتاد که دامیان سریع دست انیا رو گرفت
انیا: ولم نکن ارتفاع اینجا زیاده
دامیان: احمق نییتم که تو رو ول کنم
دامیان انیا رو کشید سمت خودش و بغلش کرد
دامیان: حالت خوبه؟
انیا درحالی که داشت دامیان رو محکم بغل می کرد و گریه می کرد گفت
انیا: خوبم... ممنون
بکی: به به مرغ عشق های مورد علاقه من
دلارا تا این حرف بکی رو شنید اومد و با دیدن اون صحنه چشماش گرد شده بود
انیا خودش رو جم کرد و گفت
انیا: بکی تو اینجا بودی؟
بکی: اره یکم بیش اومدم
دلارا: هی گم شین بیاین بریم استاد هندرسون داره پیداش میشه
نکته: از اون روز که دلارا دیوید رو به جون انیا انداخت و بعدش تونیتروس گرفت ترسید و خیلی به انیا گیر نمیداد "نمیتونم بگم اصلا گیر نمیداد"
تا هنری برسه بچه ها رفتن پایین و خیلی عادی رفتار کردن که هندی هندرسون شک نکرد
دامیان: یعنی شک نیست؟
دلارا: شک نکرد چون من خبر دادم نجاتتون دادن
دامیان: الان باریکلا بدم
انیا: دامیان اشکال نداره راست میگه دیگه خبر داد[انیا مثل من اگه خوب رفتار کنی خوب رفتار می کنه]
زنگ کلاس به صدا در اومد و رفتن کلاس
معلم وارد شد و درس جدید ریاضی داد و گفت
معلم: برای زنگ بعد باید سوالات روی تخته رو جواب بدین
انیا: اینا چیه؟ چه سوالات عجیب غریبی![یواش]
دامیان:(براش سخته؟!)
شنیز: هی دلارا این دختر چه خنگه😂
دلارا: یه احمق همیشه احمق میمونه
مارال: شما ها چرا به دختره گیر دادین تو کلاس اذیت نکنید
ایلول: نمیتونه کاری کنه
دامیان:(اینا چه مرگشونه؟ پارشون میکنم)
انیا:(واو دامیان غیرتی (๑♡⌓♡๑) )
زنگ خورد و انیا داشت رو صندلی به مغزش فشار میاورد که بتونه جواب ها رو بنویسه
دامیان:(بهتر برم کمک کنم تا کل یه صورتیش نترکیده)
دامیان کنار انیا نشیت و پرسید
دامیان: کجاش برات سخته؟ میخوام کمک کنم
انیا به چند تا سوال اشاره کرد و دامیان شروع به توضیح دادن کرد
انیا:(دامیان معلم خوبی میشه... مهم نیست خوابم میاد)
تا دامیان توضیح بده انیا خواب موند
دامیان: ا.. ا.. انیا...آه چه کنم؟
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
p3:
فردا صبح تو مدرسه
بکی دوید و اومد به انیا بقیه بچه ها گفت
بکی: بچه ها راه رفتن به پشت بام مدرسه رو پیدا کردم تا معلم ها پیداشون نشده بزن بریم
همکلاسی های بکی از جمله دلارا و دلین سو و....رفتن
بچه ها داشتن اینور و اونور رو نگاه می کردن و انیا یه گوشه نشته بود داشت به یه جا نگاه می کرد
دامیان: انیا چی شده
انیا سریع بلند شد که به دامیان بگه نظافت چی داره دزدی می کنه که پاش لیز خود و داشت می اوفتاد که دامیان سریع دست انیا رو گرفت
انیا: ولم نکن ارتفاع اینجا زیاده
دامیان: احمق نییتم که تو رو ول کنم
دامیان انیا رو کشید سمت خودش و بغلش کرد
دامیان: حالت خوبه؟
انیا درحالی که داشت دامیان رو محکم بغل می کرد و گریه می کرد گفت
انیا: خوبم... ممنون
بکی: به به مرغ عشق های مورد علاقه من
دلارا تا این حرف بکی رو شنید اومد و با دیدن اون صحنه چشماش گرد شده بود
انیا خودش رو جم کرد و گفت
انیا: بکی تو اینجا بودی؟
بکی: اره یکم بیش اومدم
دلارا: هی گم شین بیاین بریم استاد هندرسون داره پیداش میشه
نکته: از اون روز که دلارا دیوید رو به جون انیا انداخت و بعدش تونیتروس گرفت ترسید و خیلی به انیا گیر نمیداد "نمیتونم بگم اصلا گیر نمیداد"
تا هنری برسه بچه ها رفتن پایین و خیلی عادی رفتار کردن که هندی هندرسون شک نکرد
دامیان: یعنی شک نیست؟
دلارا: شک نکرد چون من خبر دادم نجاتتون دادن
دامیان: الان باریکلا بدم
انیا: دامیان اشکال نداره راست میگه دیگه خبر داد[انیا مثل من اگه خوب رفتار کنی خوب رفتار می کنه]
زنگ کلاس به صدا در اومد و رفتن کلاس
معلم وارد شد و درس جدید ریاضی داد و گفت
معلم: برای زنگ بعد باید سوالات روی تخته رو جواب بدین
انیا: اینا چیه؟ چه سوالات عجیب غریبی![یواش]
دامیان:(براش سخته؟!)
شنیز: هی دلارا این دختر چه خنگه😂
دلارا: یه احمق همیشه احمق میمونه
مارال: شما ها چرا به دختره گیر دادین تو کلاس اذیت نکنید
ایلول: نمیتونه کاری کنه
دامیان:(اینا چه مرگشونه؟ پارشون میکنم)
انیا:(واو دامیان غیرتی (๑♡⌓♡๑) )
زنگ خورد و انیا داشت رو صندلی به مغزش فشار میاورد که بتونه جواب ها رو بنویسه
دامیان:(بهتر برم کمک کنم تا کل یه صورتیش نترکیده)
دامیان کنار انیا نشیت و پرسید
دامیان: کجاش برات سخته؟ میخوام کمک کنم
انیا به چند تا سوال اشاره کرد و دامیان شروع به توضیح دادن کرد
انیا:(دامیان معلم خوبی میشه... مهم نیست خوابم میاد)
تا دامیان توضیح بده انیا خواب موند
دامیان: ا.. ا.. انیا...آه چه کنم؟
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
- ۳۵.۹k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط