{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حسمبهتو

#حسم_به_تو
p2:
انیا: آره راست میگی اینم نخشه خوبی نیست. شاید بهتر باشه بکی به باباش زنگ بزنه
دامیان: من همیشه راست میگم

انیا زنگ زد به بکی وگفت

انیا: بکی....
بکی: چیه الان وقت خوبی برای مزاحم شدن نیست بشین با دامیان از غروب لذت ببر[😂]
انیا:(چی میگه این دختر) من می ترسم به بابات زنگ بزن بیاد ما رو نجات بده
دامیان:(یعنی می ترسه؟ پس من باید کاری کنم احساس امنیت کنه)[هیچی نگو😐]
انیا:(باز این پسر شروع کرد) بکی من قطع میکنم به بابا زنگ بزن
بکی: باشه

بکی به باباش زنگ زد

بکی: بابای ما الان تو چرخ و فلک هستیم و خراب شده الان ما بالا چرخ و فلک گیر کردیم
آقای بلک بل: بکی عزیزم الان میام نجاتت میدم ادرس شهر بازی رو بده
بکی: نه نیمخوام من رو نجات بدی فقط انیا رو....[من یکم خر بازی در میارم]
آقای بلک بل: ولی اگه تو نیای من چکار کنم
بکی: من یکم بعد میام

بابا بکی مارتا رو با چند تا تعمیر کار خوب فرستاد
مارتا گفت که برن و چرخ و فلک رو تعمیر کنن و تا چرخ و فلک درست بشه طول کشید و تا اونموقع دامیان....

دامیان : مارتا اومده فکر کنم برای درست کردن چرخ و فلک اومده باشه
انیا: اره فکر کنم
دامیان: چرا میترسی؟ من پیشت هستم
انیا:(اگه الان از اون مشت مخصوص بزنم پرت میشه بیرون... الانم داره حرف مفت میزنه معلومه عین سگ میترسه)

بکی داشت تا وقت تموم نشده با ارشام حرف میزد. از خودش و این که زندگی خوبی داره میگفت و از ارشام سوال می کرد ارشام هم جوابش رو می داد[چکار کنه بدبخت؟]
دامیان هم داشت به خیال خودش انیا رو آروم می کرد

انیا:(داره رو مخم بندری می رقصه)

چرخ و فلک درست شد[فکر نمی کردین این پارت اینقدر بیمزه بشه]

انیا:(از دست زرزر های دامیان خلاص شدم😃)

وقتی انیا اومد بیرون دست مارتا رو بالا پایین کرد و تشکر کرد
بخاطر اون اتفاق رفتن
وقتی انیا رسید خونه لوید پرسید که

لوید: فکر می کردم هنوز بمونین چرا برگشتین؟(مطمئنم یه اتفاقی افتاده)
انیا: تو چرخ و فلک گیر کردیم بعد اصلا روحیه نموند اومدیم
یور: الان حالت خوبه؟
انیا: اره

[فردا رو فردا میزارم یا شاید امروز که تقریبا بیکارم مینویسم و این که ببخشید این پارت مسخره و کوتاه بود]
♡   (\(\                       
    („• ֊ •„)  ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
   https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
دیدگاه ها (۱۲)

#حسم_به_توp3:فردا صبح تو مدرسهبکی دوید و اومد به انیا بقیه ب...

ما کاربران ویسگون چه زرنگیمفامیل های من میگن چطور میری اینست...

این عکس خیلی کیوته

مهم مهم بیش از حد مهماسم بابا بکی چی بود؟؟؟ من یادم نمیاد😂

#حسم_به_توp1:دامیان انیا رو رسوند و خودش هم سریع رفت ولی دور...

#حسم_به_توp10:دیوید کار رو سپرد دست دامیاندامیان با اعتماد ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط