دلتنگی عجیبیه از اون دلتنگیها نیست که بخوای دوباره کس
دلتنگی عجیبیه... از اون دلتنگیها نیست که بخوای دوباره کسی رو ببینی، و حتی از اون حسهایی که با دیدن یه آدم آروم بشی. نه... این دلتنگی یه شکل دیگهست. من دلتنگ لحظههامونم، نه خودت. دلتنگ اون خندههایی که بیهوا میزدیم زیر خنده، دلتنگ اون گفتوگوهای طولانی که نصفشون حتی یادم نیست چی بود، اما حس خوبی میداد. دلتنگ اون جایی که بودیم، اون فضایی که پر میشد از حس سبکِ بودن. اما تو؟ نه، باور کن هیچ میلی به دیدنت ندارم. در واقع فکر دیدنت هم حالمو بهم میزنه. فکر کردن به صورتت یه جوری سنگینه. انگار وقتی بهت فکر میکنم، همهچیز رنگ میبازه. مثل اینه که اون لحظههای خوب اصلاً مال تو نبودن، فقط اتفاق افتادن و تو یه نفر تصادفی بودی که اون موقع اونجا حضور داشتی. و شاید همین غمانگیزه، که آدم میتونه توی بهترین لحظههای زندگیش کنار کسی باشه، ولی بعد بفهمه اون آدم هیچ ربطی به اون خوبیها نداشته.
- ۲.۱k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط