{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوباره می‌خندید... حتی اگه خنده‌هاش از ته دل نبودن. حتی ا

دوباره می‌خندید... حتی اگه خنده‌هاش از ته دل نبودن. حتی اگه تک‌تک لبخند‌هاش بوی درد و ناخوشی می‌داد...
تهیونگ به تمام این رنج و سختی‌ها عادت کرده بود؛ فقط کافی بود نادیدشون بگیره.
دیدگاه ها (۰)

روزی که خدایت را دیدم تنها یک چیز میپرسم؛حکمتِ دل باختن به چ...

کاش فراموش نمیکردی من به چشمات قسم خوردم...

دلتنگی عجیبیه... از اون دلتنگی‌ها نیست که بخوای دوباره کسی ر...

-دل تنگم نشدی؟+داره بارون میزنه.-دل تنگم نشدی؟+ساعت از دوازد...

پارت بیست و نهمدر آغوش زندان نور ماه از پنجره‌ی راهرو، روی ص...

PT/4 ات هوفی کشید: وای ترسید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط