مترسکی شده ام عاشق کلاغی که

مترسکی شده ام عاشق کلاغی که
پرید و رفت به امید کوچه باغی که
دلم به لرزه در آمد وَ بعد از آن پیچید ـ
میان مزرعه اخبار داغ داغی که
کنار مزرعه آن روز حس من تبدیل
به ناگهان شد و افتاد اتفاقی که
وَ ساعت از نفس افتاد و او نمی آمد
دگر نمانده برایم دل و دماغی که
کلاغ شهری من روستا که جای تو نیست
برو به قول خودت سمت چل چراغی که
جهنمی شده بی تو بهار گندمزار
تویی که هی نگرفتی ز من سراغی که
پرنده های زیادی به سویم آمده اند
ولی دل من اسیر همان کلاغی که...
دیدگاه ها (۲۷)

تو هم شبیه خودم، در دلت تَرَک داریو چون شبیه منی، ارزشِ محک ...

من مترسک شده ام و وجودم خالی خالی خالی نه ، پر کاهست وجودم ا...

شده ام مترسک دست نامردان قصّه ی عشق غم انگیز...نمی فهمیدیم!و...

گئجه لر هاممی یاتیر ، من آیا لای لای دئییرم آغلئرام صبحه کی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط