{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
1️⃣5️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ

چون احساس نداری. چون وقتی بقیه مکث می‌کنن، تو ماشه رو می‌کشی.» چشم‌های جیمین سردتر شد. «اسمش رو از دهنت بنداز.» مرد خندید. «اسم کی رو؟ هدف رو؟ یا اون چیزی که داری بهش تبدیل می‌شی؟» جیمین آرام گفت: «اطلاعات کامل رو بفرست.» «قبولش کردی؟» «گفتم اطلاعات رو بفرست.» «جیمین—» او تماس را قطع کرد. گوشی را در جیبش گذاشت و چند لحظه به پنجره خیره ماند. تا چند روز قبل، تو فقط یک هدف ناشناس بودی؛ صاحب ثروتمند یک پنت‌هاوس، آدمی که احتمالاً حتی نامت هم برایش اهمیتی نداشت. او قرار بود وارد خانه‌ات شود، چیزی بردارد و ناپدید شود. اما حالا، کسی می‌خواست تو را بکشد. و عجیب‌تر از آن، جیمین نمی‌توانست اجازه بدهد. نه به خاطر پول. نه به خاطر وظیفه. فقط به این دلیل که وقتی به تو نگاه می‌کرد، دیگر نمی‌توانست تو را یک «هدف» ببیند. تو برایش تبدیل شده بودی به دختری که شب‌ها با تب می‌لرزید، خون بالا می‌آورد و با این حال از هیچ‌کس کمک نمی‌خواست؛ دختری که در خانه‌ای پر از وسایل گران‌قیمت، حتی یک نفر را نداشت که کنارش بنشیند. جیمین از خودش متنفر شد. علاقه، برای او همیشه از نفرت هم خطرناک‌تر بود. --- داخل پنت‌هاوس، تو یادداشت را چند بار خواندی. دستورهای کوتاه و خشک جیمین بیشتر شبیه حرف‌های یک آدم عصبانی بود تا کسی که دیشب کنار تختت نشسته باشد. **داروهاتو بخور. پنجره رو قفل کن. امشب هم سوپ می‌فرستم. بحث نکن.** گوشه‌ی لب‌هایت کمی بالا رفت. بعد لبخند محو شد. شاید او فقط دلش برایت سوخته بود. شاید هم چون آدم عجیبی بود، تصمیم گرفته بود چند شب مراقبتت کند و بعد فراموشت کند. تو به این فکر عادت نداشتی که کسی بماند. آدم‌ها معمولاً یا از تو چیزی می‌خواستند، یا وقتی فهمیدند بیماری‌ات جدی است، با سکوتی سنگین عقب می‌کشیدند. بعضی‌ها حتی وانمود می‌کردند وقت ندارند، چون نمی‌دانستند چطور با کسی رفتار کنند که ممکن است هر لحظه بمیرد. جیمین حداقل وانمود نمی‌کرد مهربان است. او سرد بود. بی‌حوصله بود. گاهی حتی بی‌رحم به نظر می‌رسید. اما وقتی می‌گفت داروهایت را بخور، صدایش طوری بود که انگار واقعاً انتظار داشت زنده بمانی. و همین انتظار ساده، برایت غریب بود. تو داروهایت را طبق نوشته‌ی پزشک خوردی. آب نوشیدی و دوباره روی کاناپه دراز کشیدی. گوشی‌ات کنار دستت بود و چند بار خواستی شماره‌ی جیمین را پیدا کنی، اما هیچ شماره‌ای از او نداشتی. فقط نامش را می‌دانستی. جیمین. نه نام خانوادگی‌اش را. نه شغلش را. نه اینکه کجا زندگی می‌کند. نه اینکه چرا به خانه‌ات آمده بود. با این حال، حس می‌کردی نبودنش در خانه بیشتر از حضور هر آدم دیگری به چشم می‌آید. ---

🪐ادامه دارد...🪐
دیدگاه ها (۰)

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣4️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ با زحمت از تخت ...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ هر بار که این ج...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 2️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط