کسی به فکر گلها نیست 

کسی به فکر گلها نیست 
کسی به فکرماهیها نیست 
کسی نمی خواهد 
باور کند که باغچه دارد می میرد 
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است 
که ذهن باغچه دارد آرام آرام 
از خاطرات سبز تهی می شود 
و حس باغچه انگار 
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست. 
حیاط خانه ی ما تنهاست 
حیاط خانه ی ما 
در انتظار بارش یک ابر ناشناس 
خمیازه می کشد 
و حوض خانه ی ما خالیست 
ستاره های کوچک بی تجربه 
از ارتفاع درختان به خاک می افتند 
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها 
شب ها صدای سرفه می آید 
حیاط خانه ی ما تنهاست . 
پدر می گوید: 
" از من گذشته ست....... 
از من گذشته ست..........
دیدگاه ها (۱)

💙دلم یک خانه‌ی قدیمی می‌خواهدیک حال و هوایِ سنتی و اصیلخانه‌...

ادامه سناریو

p25هوا تاریک شده بود.خانه‌ی سویون، برخلاف همیشه، امشب ساکت‌ت...

پارت ۴۷ — نامه‌ای که نرسیددو ماه از تبعید یورا گذشته بود.حال...

پارت دوم راز خون

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part³ "توصیف در یک جمله:پناهگاهِ امن"وقتی از د...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_2 فصل اول | خان...

پارت هشتم: پیمان در تاریکیصبح هنوز کامل طلوع نکرده بود.مه غل...

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت ۲۵چند روز دیگه گذشت...چویا تقری...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 47سه روز از خبر مرگ آدرین گذشته بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط